تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
13 مهر 87 - 20:15
وحید سریدی؟؟؟
12 مهر 87 - 00:04
خدایا مرا چون علفها متواضع كن چون قطره های شبنم لطیف ساز و چون درختان،شكیبا مرا متبرك گردان تا به دیگران حرمت نهم بی انكه توقع داشته باشم دیگران به من احترام گذارند.از طرف:داداش سیا مهربون
8 مهر 87 - 20:48
کی گفته دوستت ندارم؟! ای داد بیداد!
8 مهر 87 - 13:15
وحید بدو بیا بدو بدو باریکلا
5 مهر 87 - 02:38
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!
4 مهر 87 - 11:08
salam khobin?mishe khaheshan be man dar in cloob ray bedin mamanoon misham http://www.cloob.com/clubname/fal
__