تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
16 آبان 86 - 15:35
تولدت مبارك...
14 آبان 86 - 11:22
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت اقا میلاد گل پیشاپیش تولدت رابه جنابعالی و خانواده محترمت تبریک عرض میکنم و انشالله که در همه مراحل زندگی موفق و پیروز باشی با تشکر.
3 آبان 86 - 00:47
دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من به ما درد خود افشا کن ، مداوا کردنش با من بیاور قطره اشکی ، که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص ، دریا کردنش با من به ما گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی طلب کن هرچه می خواهی ، مهیا کردنش با من بیا و قبل از گواه مرگ ، روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من اگر گم کرده ای ، ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من
31 اردیبهشت 86 - 03:30
سلام علیکم با عرض سلام و خسته نباشید خدمت اقامیلادگل 2 خرداد جشن بزرگ اصلاح طلبان رو به شما و خانواده محترم تبریک عرض میکنم و انشالله که در کارهایتان موفق و پیروز باشید به امید پیروزی دوباره2 خردادی ها در تمام مراحل زندگی با تشکر.
26 فروردین 86 - 05:40
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... . روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود! آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی! غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟ غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم! پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست! عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد! آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند. از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!! منتظر شما هستم(امتیاز فراموش نشه) : کلوب بچه های باحال اصفهان http://www.cloob.com/club.php?id=18358
15 فروردین 86 - 21:39
مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی به پا کنم که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی. دیگران معشوق را مایملک خویش می پندارند اما من تنها می خواهم تماشایت کنم. در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند (به خاطر موهایت) قلب من آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می شناسد. آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی فراموشم مکن! و به خاطر آور که عاشقت هستم. مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم موهای تو این سوگواران سرگردان یافته راه را نشانم خواهند داد به شرط آن که، دریغشان نکنی. در کلوب جوانان اصفهان عضو شوید و فعالیت کنید. http://www.cloob.com/club.php?id=9711
__