تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
6 اردیبهشت 87 - 18:30
ashegh nashodi vagarna mifahmidi paiz baharist ke ashegh shode ast
6 مهر 86 - 23:18
از پشت كوه كفتر می آیه...یكدانه گل پسر می آیه
28 شهریور 86 - 23:22
گمونم یادم رفت بگم این سر به سر گذاشتنش ملسه...اگرم خواستی حرصش و دربیاری بهش بگو سیاوش D:
28 شهریور 86 - 22:30
دروغ میگه اصلن كفش بنددار نمی پوشه...
13 مرداد 86 - 12:17
نور می رود ظلمت می آید معرفت می رود جهل می آید شجاعت می رود دروغ می آید محبت می رود خصومت می آید وفا می رود جفا می آید عمر می رود و دیگر هیچ نمی آید............. و تو نشسته ای و رفت و آمد ها را ثبت می کنی ،فقط مینویسی بی آنکه بدانی نفس نوشته ات چیست؟ در بی خبری غرقی و نمی دانی که این رفت و آمد ها در درون توست در خود تو.
29 خرداد 86 - 21:09
به خشنودی اهورا مزدا درود بر شما شرمسارم که دیر برایتان نوشتم ،و سپاساز مهرتان به من . هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابری ساکت و خاکستری رنگ زمین را بارش مثقال ، مثقال فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ سرود کلبه ی بی روزن شب سرود برف و باران است امشب ولی از زوزه های باد پیداست که شب مهمان توفان است امشب دوان بر پرده های برفها ، باد روان بر بالهای باد ، باران درون کلبه ی بی روزن شب شب توفانی سرد زمستان آواز سگها زمین سرد است و برف آلوده و تر هواتاریک و توفان خشمناک است کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟ کنار مطبخ ارباب ، آنجا بر آن خاک اره های نرم خفتن چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه عزیزم گفتم و جانم شنفتن وز آن ته مانده های سفره خوردن و گر آن هم نباشد استخوانی چه عمر راحتی دنیای خوبی چه ارباب عزیز و مهربانی ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست بلی ، اما تحمل کرد باید درست است اینکه الحق دردناک است ولی ارباب آخر رحمش اید گذارد چون فروکش کرد خشمش که سر بر کفش و بر پایش گذاریم شمارد زخمهایمان را و ما این محبت را غنیمت می شماریم خروشد باد و بارد همچنان برف ز سقف کلبه ی بی روزن شب شب توفانی سرد زمستان زمستان سیاه مرگ مرکب آواز گرگها زمین سرد است و برف آلوده و تر هوا تاریک و توفان خشمگین است کشد - مانند سگها - باد ، زوزه زمین و آسمان با ما به کین است شب و کولاک رعب انگیز و وحشی شب و صحرای وحشتناک و سرما بلای نیستی ، سرمای پر سوز حکومت می کند بر دشت و بر ما نه ما را گوشه ی گرم کنامی شکاف کوهساری سر پناهی نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان در آن آسود بی تشویش گاهی دو دشمن در کمین ماست ، دایم دو دشمن می دهد ما را شکنجه برون : سرما درون : این آتش جوع که بر ارکان ما افکنده پنجه دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه برون جست از کمین و حمله ور گشت سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم نه پای رفتن و نی جای برگشت بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز که این خون ، خون ما بی خانمانهاست که این خون ، خون گرگان گرسنه ست که این خون ، خون فرزندان صحراست درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ، دویم آسیمه سر بر برف چون باد ولیکن عزت آزادگی را نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد . این شعر ازانوشه روان اخوان ثالث است من بسیار برایم زیباست نمی دانم شما خوشتون میاد یا نه.؟ پایدار باشید اهورا کشورم رابپاید.
__