لیست توصیفنامه ها16 اردیبهشت 86 - 04:51 | |
: گفتگو با خدا
خوابیده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتی برای لحظه ای ،
آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده بودم !!!»
از یك افسانه عامیانه برزیلی
--------------------------------------------------------------------------------
|
15 اردیبهشت 86 - 08:17 | |
این به تو بستگی دارد . زندگی فی نفسه مانند یک بوم سفید نقاشی است ، هر چه بر روی آن بکشی همان
میشود . می توانی رنج و محنت بروی ان نقاشی کنی ، از طرف دیگر می توانی نقش شادی و خوشبختی برآن
بیفکنی .
شکوه و عظمت وجود انسانی تو دراین خلاصه میشود .
تو می توانی طوری ازاین آزادی استفاده کنی که زندگی ات به جهنم تبدیل شود ویا طوری که زندگی ات آکنده
از زیبایی ، نیکی ، وشادی ، و صفات بهشتی گردد .این به تو بستگی دارد .
دلیل اینکه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است که آدمها نادان هستند و نمی دانند برروی این بوم
چه نقاشی کنند
|
13 اردیبهشت 86 - 17:01 | |
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
مینشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامه پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم
من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از باده هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سینه ها جایم
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم کام بودم کام
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود آری باده خاکم بود
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
زانکه نازیبد زبون را این خداییها
من کجا وزین تن خاکی جداییها
من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من
|
13 اردیبهشت 86 - 01:29 | |
اکسیر عشق
از در درآمدی و من از خود به درشدم،
گویی كزین جهان به جهان دگر شدم؛
گوشم به راه تا كه خبر میدهد ز دوست،
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم؛
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب،
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم؛
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق،
ساكن شود بدیدم و مشتاق تر شدم؛
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار،
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم؛
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم،
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم ؛
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت،
كاول نظر به دیدن او دیده ور شدم ؛
او را خود التفات نبودش به صید من،
من خویشتن اسیر كمند نظر شدم ؛
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد كرد،
اكسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
|
11 اردیبهشت 86 - 21:53 | |
منم كوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سرزمین سومر و اكد، شاه «چهار گوشه» (جهان)… هنگامی كه من با آرامش به بابل در آمدم با سرور و شادمانی كاخ شاهی را جایگاه فرمانروایی قرار دادم… من هر روز به ستایش (مردوك) همت گماشتم. سپاه بی شمار من بی مزاحمت در میان شهر بابل حركت كرد. من به هیچ كس اجازه ندادم كه سرزمین سومر و اكد را دچار هراس كند. من نیازمندی های بابل و همه پرستشگاه های آن را در نظر گرفتم و در بهبود وضع شان كوشیدم. من یوغ ناپسند مردم بابل… را برداشتم. خانه های ویران آنان را آباد كردم. من به بدبختی های آنان پایان بخشیدم… من آن سوی دجله را كه مدتی دراز پرستشگاه ایشان دستخوش ویرانی بود تعمیر نمودم پیكره پایدار جای دادم.
من همه ساكنان آنها را گرد آوردم و خانه هایشان را به آنان باز پس دادم. خدایان سومر و اكد كه «نبویند» آنها را به بابل آورده و خدای خدایان را خشمناك ساخته بود من به خواست مردوك «خدای بزرگ» به صلح و صفا به جایگاه پسندیده خودشان بازگرداندم. باشد كه تمام خدایانی كه من در پرستشگاه هایشان جای داده ام روزانه مرا در پیشگاه «بعل» و «نبو» دعا كنند. باشد كه زندگانی من دراز گردد…»
این جملات بخشی از نوشته ای است كه آن را اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر نامیده اند. گل پخته ای كه كوروش بنیانگذار دولت هخامنشی به هنگام فتح سرزمین بابل روی آن این جملات را حك كرده است. پادشاهی كه قرن ها پیش از شكل گیری ایده گفت وگوی تمدن ها، عملا در قلمرو حكومتی خود، با گرد آوردن ملت های مختلف، به نوعی همزیستی فرهنگ های متفاوت را باعث شده است |
11 اردیبهشت 86 - 17:14 | |
نویسنده در جشنی شرکت کرده بود و در میان خیمه ها به تماشای مسابقه تیراندازی و خوردن غذای محلی مشغول بود . ناگهان دلقکی شروع کرد به تقلید کردن از رفتار او و مردم خندیدند . نویسنده نیز خندید و او را به قهوه دعوت کرد .
دلقک گفت : به زندگی دل بده . اگر زنده ای باید دستانت را بجنبانی ، بالا و پایین بپری ، سر و صدا کنی و با مردم حرف بزنی . زیرا زندگی دقیقا نقطه مقابل مرگ است . مرگ یعنی تا ابد در یک وضع باقی ماندن . اگر زیاد بی سر و صدا باشی ، زنده نیستی .
|









