تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
12 مرداد 86 - 12:55
سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک کنی زیرا انقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزی امد که عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار عشقی را داشته باشی پاک مقدس و اسمانی ومگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد..........
6 تیر 86 - 00:55
این جا که منم زن بودن نفرینی‌ست زن که باشی نیمی از حقوق آدمیان را نداری مادر که باشی اما حق آدم بودن را هم! تمام هویتت را، شعورت را، وجودت را به نقد از تو می ستانند و بهشتی نادیده نثارت می کنند نسیه! این جا که منم گاهی حتا حق نداری آه بکشی ! برای دل تنگ بودن، غمگین بودن، خسته بودن هم باید توضیحی قانع کننده داشته باشی! دختر، معشوقه، همسر، مادر فرقی نمی کند باید عروسک باشی عروسکی کوکی. وظایفت را، وظایفت را، وظایفت را... آن چنان طوق سنگین افتخار را پر طمطراق بر گردنت می آویزند که از یاد ببری پیش تر از زن بودن، پیش تر از مادر بودن انسان بوده ای... می شکنندت تا تصویر جاودانه شان دست نخورده باقی بماند! دختری دل سوز، همسری مهربان و مادری فداکار... بهایش را اما تو به تنهایی باید بپردازی بهایی گزاف به قیمت همه عمر ! چشمانت را ببند و بار سنگین حماقت را با افتخار بر دوش بکش نوش جانم نوش جانت سنت های آبا و اجدادی !!
2 تیر 86 - 10:11
در كارگه كوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار كوزه گویا و خموش ناگه یكی كوزه برآورد خروش كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش ؟ این كوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است این دسته كه بر گردن او می بینید دستی است كه بر گردن یاری بوده است
30 خرداد 86 - 09:29
پس از لحظه های دراز بر درخت خاكستری پنجره ام برگی روئید و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند . و هنوز من ریشه های تنم را در شن رؤ یاها فرو نبرده بودم كه براه افتادم . پس از لحظه های دراز سایه دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم كرد . و هنوز من پرتو تنهای خودم را در ورطه تاریك درونم نیفكنده بودم كه براه افتادم . پس از لحظه ای دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم كه به راه افتاد پس از لحظه های دراز یك لحظه گذشت برگی از درخت خاكستری پنجره ام فرو افتاد دستی سایه اش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم كه در خوابی دیگر لغزیدم.......
29 خرداد 86 - 21:05
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان رابه اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر ، کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت. پیامبری ازکنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود ، به ما بخشیدند . و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم. پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم، قفل ها بی رخصت کلید باز شدند. من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است. خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست ""
28 خرداد 86 - 18:39
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره پای برده های شب حصیر زنجیره غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده من اسیرسایه های شب شدم شب اسیر تور سرده اسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهرجنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش واین ورو اون ور می زنه تورگهای خسته ی سرده تنم ترس مردن داره پر پر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده
__