لیست توصیفنامه ها13 اردیبهشت 87 - 20:13 | |
دوازدهمین سال عمرم كه تمام شد
بلند شدم تا سیزده بدر كنم .
از كنار نهری كه آرام داشت با درخت حرف می زد ردشدم
ولی سلام نكردم تا صحبتشان قطع نشود .
قدم می زدم كه یادم آمد
مسافر هم همین دور و بر هاست
پیدایش كردم .
داشت بال یك دل مجروح را پانسمان می كرد.
از دیدنش خوشحال شدم
سلام كردم
گفتم :"از این دل ها توی شهر ما زیاد هستند"
ولی كسی نیست زخمشان را ببندد.
تازه كلی چشم قشنگ هم هر شب
زیر پا می ماند و له می شود .
مسافر سرش را بلند كرد .
زود پرسیدم :"نمی آیی؟!"
پرسید:"از چمن هایی كه زیر پایت ماندند چه خبر ؟"
|
13 اردیبهشت 87 - 00:18 | |
باید رفت.
باید کوله با ر را بست.
شادی ها و غمها و تنهایی ها را برداشت و رفت.
سالهاست که با نوشتن تنهایی های خود را پر میکنم و سالهاست که با قلم و دوات بر دفتر خاطراتم تلخی ها و شیرینی های زندگی را بازگو می کنم .و مدت زمانیست که در قالب مجازی می نویسم.
اما دست سرنوشت و روزگار جور دیگری رقم خورده . باید بروم . باید به دنبال ندانسته ها و نداشته ها بروم و پیدایشان کنم..
می دانم در حقیقت کسی مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت.
سراپا عیب بودنم را...
کم و کوچک بودنم را...
انصاف باید داشت عزیزانم. در زمانه ی ما و در شرایط ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبو ده است.
در طول عمر درد هایی هست... غمها و اشکهایی و زخم خوردنهایی و گریه هایی از اعماق ...
و این را بدانید سنگین ترین درد ها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند.......
در این مدت سعی کردم تا می توانم فریاد بزنم ، شاید کمی از فشاری که بر شانه های کوچکم احساس می کنم کاسته شود ولی.... افسوس.....در اینجا حتی نمی توان فریاد زد ، آنگونه که خود می پسندی ...
از وقتی خود را شناختم پیوسته سعیم بر آن بود تا همانی باشم که فرهاد می گوید " آنکه ذات درد را صدا باشد "
هر چند این آرزو زخمهایی را نیز بر من ارزانی نمود ولی با این حال با جان و دل پذیراشان بود ه ام و خواهم بود .
در این مدت دوستان زیادی با من همصدا شده فریاد سر دادند همراهانی عزیز چون شیرین و شیوا ، گل یخ مهربان ، غروب آخر ،ستاره ، نازنین ، سایه،علی، آرش و این اواخر هم انوشه و سیما ....
من اما می خواهم برای مدتی شاید هم همیشه سکوت کنم . نه اینکه از فریاد سر دادن خسته شده باشم نه ....
زیرا در سکوت بهتر و بیشتر می توان اندیشید . این روزها جز فکر کردن دست و دلم به هیچ کاری نمی رود . شاید این هم از معجزات بهار باشد . نمیدانم . !
شاید این سکوت مقدمه ی فریادی بلند تر باشد شاید هم سکوتی
همیشگی |








