لیست توصیفنامه ها17 اردیبهشت 87 - 00:37 | |
غالب اوقات ما به علت آنكه خوشبختی را نمی شناسیم ، وسیله بدبختی خود را فراهم میاوریم (لرد آویبوری) |
8 اردیبهشت 87 - 23:58 | |
♥ ♥ ♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥ ♥ ♥
♥ ♥ ♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥ ♥ ♥
♥ ♥ ♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥ ♥ ♥
♥ ♥ ♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥ ♥ ♥
♥ ♥ ♥ ♥
♥
♥ ♥
♥ ♥
♥
♥ ♥ |
8 اردیبهشت 87 - 09:24 | |
8888888811111111111888811111111118888888888888888888888888888888888888888888888888888 888888811111111111188111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888 888888811111111111111111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888 888888811111111111111111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888 888888881111111111111111111111118888888888888888888888888888888888888888888818888888 888888888111111111111111111111188888888888888888888888888888888888888818881118888888 888888888811111111111111111111888888888888888888888888888888888888881118881118888888 888888888881111111111111111118888888888888888888888888888888111188881118881118888888 888888888888811111111111111888888888888888888811118881111881111118881118881118888888 888888888888888111111111188888888888888888118881118881118811188111881118881118888888 888888888888888881111118888888888888811111118881118111888111188111181118881118888888 888888888888888888888888811188888111811188888888111118888111188111181118881118888888 888888888888888881111888811188888111811188118888811118888111188111181118881118888888 888888888818888811111188881118881118811111118888811188888811188111888111111188888888 881888881118888111881118881118881118811111118888811188888881111118888811111888888888 111888881118881111881111888111811188811188888888811188888888111188888888888888888888 111888881118881111881111888111811188811188118888811188888888888888888888888888888888 111888881118881111881111888111811188811111118888888888888888888888888888888888888888 111888881118888111881118888811111888888888888888888888888888888888888888888888888888 111888881118818811111188888881118888888888888888888888888888888888888888888888888888 111888881111118881111888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888 111888881111118888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888 111888881188888888888888888888888888888 |
24 بهمن 86 - 00:10 | |
اطمینان، ایمان و امید ...
یه روز اهل یه روستا تصمیم گرفتن که برای بارش باران دعا کنن ، در روز مقرر همه دور هم جمع شدن و در اون میان، فقط یه پسر بچه با خودش چتر آورده بود !
به این می گن : اطمینان !
ایمان مث کودکی یک ساله ست که وقتی باباش اونو به هوا می اندازه می خنده ....
چون می دونه که باباش او رو خواهد گرفت !
به این می گن : ایمان !!
هر شب به رختخواب می ریم، بدون هیچ تضمینی برای این که فردا صبح از خواب بیدار شیم ....
با این وجود ، کلی برنامه ریزی واسه روز آینده داریم !
و به این می گن : امید !!!
** اطمینان کنین ، به خداوند ایمان داشته باشین و هیچوقت امید خودتون رو از دست ندی |
28 دی 86 - 12:34 | |
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،
به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است.
من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم.
این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها.
دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی.
تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.
و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .
|
25 دی 86 - 18:31 | |
پرده، اندكی كنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.رازی به اسم هر چه كه میدانی.
و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، كه هر سنگریزهاش به رازی آغشته بود و از هر لحظهای رازی میچكید.
در این سوی رازناك پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند.
خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را میگشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید كه درگشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایهای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی.
جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو كه چه باید كرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مؤمن میگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد.
و روزی فرشتهای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.
و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستی رازناك به سلامت گذشتند.
|










