تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
20 آبان 86 - 21:48
در كوری ات اگر به سنگی پای كوفتی آن را دشنام دادی ، زمانی هم كه سرت از سرفرازی به ستاره ساید ستاره را هم ناسزا خواهی گفت
19 آبان 86 - 21:37
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
19 آبان 86 - 21:31
اگر می‌دانستم این آخرین باری است كه تو را می‌بینم و تو برای همیشه به خواب می‌روی دعا می‌كردم كه خداوند روح تو را نگه داشته و حفظ كند. اگر می‌دانستم كه آخرین باری است كه تو را هنگام بیرون رفتن از خانه می‌بینم دستانت را در دستانم می‌گرفتم و یكبار دیگر صدایت می‌كردم. اگر می‌دانستم آخرین باری است كه صدایت را هنگام دعا می‌شنوم هر حركت و هر كلمه‌ات را فیلمبرداری می‌كردم تا بتوانم هر روز و هر روز این صحنه را مجدداً ببینم. اگر می‌دانستم این آخرین باری است كه تو را می‌بینم، می‌توانستم یكی دو دقیقه وقت صرف كرده و به تو بگویم دوستت دارم به جای اینكه فكر كنم یا فرض كنم كه تو حتماً می‌دانی كه دوستت دارم
19 آبان 86 - 21:29
فراموش كن چیزی رو كه نمی تونی بدست بیاری ، وبدست بیاور چیزی رو كه نمی تونی فراموشش كنی خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد
19 آبان 86 - 21:28
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده . توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم و تو، آدم سفید وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
19 آبان 86 - 21:27
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی. خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا. خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید
__