لیست توصیفنامه ها24 اردیبهشت 87 - 23:24 | |
گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست ردپای اشكهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق كجاست كاش می گفتی چیست آنچه از چم تو تا عشق وجودم جاریست به كدامین جرم حكم تنهایی برای من صادر شد...... جرم من عشق بود ....عشق ..... هر كس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی خراشیم ما نیكی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم |
23 اردیبهشت 87 - 19:04 | |
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه گردای رو اینه فقط غم زندگیه این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه مشکل بی ساتاره ها یه کم ستاره چیدنه این زوطا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه جرم تمومشون فقط لذت آشناییه این روزا توی هر قفس تو خواب خونه جاریه این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه |
20 اردیبهشت 87 - 01:03 | |
امشب کسی که خودش هم عین نامش غمگین بود و از عشق سرخ به من آموخت که گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود و تنها علامت گریه،تر شدن چشم نیست و من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند،سبک هم نمی شوند،دل و دستشان می لرزد،اشک هم که نمی ریزند پس خیالشان ناراحت ترست..... |
17 اردیبهشت 87 - 11:31 | |
کسی دو دست مرا بسته با طناب از پشت به انتظار عبورم و لحظه پرواز وخوب میدانم تمام لحظه های مرا انتظار خواهد کشت غبار خستگی از این سکوت این مرداب به روی اینه ام انعکاسی از درد است طلاق میگیرم از این زمانه وحشی که سخت نامرد است امید میگوید: در این هبوط در این زخمهای پاییزی نهفته رازی هست پس حصار همیشه فضای بازی هست چقدر پنجره ها مهربان و یکرنگند و دستهای صفاشان گشوده است همیشه که تا مجال دهنند سوار سبز نسیم به یک اتاق کوچک غمگین دمی سلام کند و هیچوقت نخواهد گذاشت پنجره ای هوای خسته و دم کرده و ملال اور درون خلوت یک خانه ازدحام کند چقدر پنجره ها مهربان و یکرنگند من عاشقم به پنجره های شکفته بر دیوار و عاشقم به دو دستی که پنجره های دلم را به سوی نور گشود من عاشقم به تمنای لحظه دیدار چقدر پنجره ها گاه گاه دلتنگند. |
16 اردیبهشت 87 - 22:07 | |
زندگی مثل یه دیكته اس هی می نویسیم، هی غلط می نویسیم، هی پاك می كنیم دوباره هی می نویسیم، هی پاك می كنیم غافل از اینكه عزرائیل داد میزنه: برگه ها بالا |
15 اردیبهشت 87 - 01:39 | |
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان رد شوم.حالا دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی،هرچه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم،هیچکس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد... |
- 1
- 2








