userinfo close

پیام های کوتاه

باربد پارسا , mahdi121314
واهش می کنم. من در خدمتم
1 سال پیش
   
امیر عسکری , sargardan2
منم همینطور.بیشتر در مسنجر هستم rahroe_rahe_khish
1 سال پیش
   
نیلوفر س , e_q
salam. az ashnaii ba u khoshhalam
1 سال پیش
   
زهرا   , mehraboon_z
neveshteye man nist,manam azash khosham omad.
3 سال پیش
   
می خور كه عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است

امیر عسکری

sargardan2

مرد 31 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
6 سال و 10 ماه و 6 روز سن کلوبی ،
در مسنجر هستم فقط: rahroe_rahe_khish >آزاد ،اهل تفكر و چرایی ها، مهندس كامپیوتر ، مدیر، طراح و تحلیل گر آی تی،غزل ...
 

لیست توصیفنامه ها

سحر صالحی , admbarfy_22
سحر صالحی - 14:27 1386/07/27
واژه ی سفررا در قاب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب میکنم.زندگی ام بوی غربت و بی قراری گرفته است.حالا دیگر کوچ کردن تبلور زندگی است. رفا قت ها پوچ و تو خا لی است.سرزمین خاطره خشک و یخ زده و فرسوده شده است.لبخندها چقدر سرد و بی روح است. تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است.دیگر اکنون مرگ روح و مرگ انسانیت و مرگ رفاقت ساده نیست. من به چشم خویش دیدم مرگ خوبی ومهربانی و تبسم را... من به چشم خویش دیدم اشک مرد خسته ی پر درد را... من شنیدم که کلاغی جای بلبل در قفس آواز جدایی را می خواند... من مرگ خاموش قناری را خدایا ! به چشم خویش دیدم دیگراکنون مرگ باورها برایم ساده نیست.روح من بیدار و تب دار است. آری باید رفت.باید رفت و به اندازه ی همه تنهایی را در آغوش کشید.باید خود را ساخت.برای تولدی دیگر برای زندگی دیگر........ http://www.mogan.mihanblog.com/26 مهر حذف توصیفنامه
افروز عظیما , afrooz555
افروز عظیما - 01:14 1386/05/8
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎ من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎ خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎ در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎ دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎ خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎ سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎ و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎ یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎ خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎ و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.