لیست توصیفنامه ها27 بهمن 86 - 19:58 | |
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
|
26 بهمن 86 - 17:43 | |
من همسفر دیده ی دریایی خویشم
آشفته تر از این دل شیدایی خویشم
با اینهمه چون گریه ی پوشیده به خنده
حیرت زده در فکر شکوفایی خویشم
دیریست که چون شیخ به همراه چراغی
هر لحظه به دنبال شناسایی خویشم
بر من بنمایان که در این ظلمت ظالم
راهی بّرم آنسوی تماشایی خویشم
ای کشتی بی لنگر دریای تلاطم
من همسفر دیده ی دریایی خویشم
|
26 بهمن 86 - 17:42 | |
دلم را تاروپودت بست اینبار
میان لحظه ها پیوست اینبار
یقین دارم کسی مثل پس از تو
خریدار دل من هست اینبار
|
26 بهمن 86 - 17:41 | |
ای اتفاق ساده که منجر شدی به عشق
مانده آرامشی آنسوی خیابان درمن
گر گرفته ست چنان آتش رقصان در من
عطش و آتش یک طور تجلی با او
التهاب تن یک شوق نیستان در من
کرده پیراهنی از حضرت یوسف بر تن
شده جاری چو غزلهای سلیمان در من
این دل این شعله که در باغ تنم آویزان
گشته عمری غزل حادثه جنبان در من
کاش دستی به هواداری من بردارد
هم از آنگونه که شد نیمه ی پنهان در من
|
26 بهمن 86 - 17:40 | |
غزل
ای که تقدیر تو خط خورده به پیشانی ما
کاش یک روز بیایی تو به مهمانی ما
خاطرت جمع که غیر از تو کسی اینجا نیست
راه یابد به حریم دل زندانی ما
دلت ایثار کن ای دوست که یکبار دگر
بار یابی به شبستان غزلخوانی ما
کیست آنکس که علیرغم نگاهش عمریست
پشت این پنجره کز کرده به حیرانی ما
کاش می آمد و از دورترین نقطه ی شهر
رخنه می کرد به این خواب زمستانی ما
|
26 بهمن 86 - 17:39 | |
غزل
شبی در میان غزلها نوشتم
تو را ای غریبه چه زیبا نوشتم
در آنسوی « سبزْ آبی » سایه روشن
شکوفا تر از هر چه دریا نوشتم
میان دو لبخند تا بی نهایت
دلم را کنار تو تنها نوشتم
همان شب در آغوش بالین و بستر
تمام تنت را سراپا نوشتم
و در آن خلاء با نفسهای مُمتد
خودم را در اوج تماشا نوشتم
رها در چنان فرصتی نا برابر
سراسیمه در سطر بالا نوشتم
کشیدم تو را با تنی نیمه عریان
در اینسو و آنسو به امضا نوشتم
و در هر ستون با کشش های موزون
سر انجام سطری چلیپا نوشتم
بر آن نحو و دستور بی برج و بارو
« ندا » خواندم اما ٬ « منادا » نوشتم
|
- 1
- 2









