تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
18 تیر 87 - 21:31
قلبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن چشمانم محکوم شد به مهربان بودن دستهایم محکوم شد به سرد بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهام محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن . (شاعر = محكوم)
13 تیر 87 - 12:54
عمر ما چون تندبادی رفت و گویی خواب بود/ وان بنای آرزوها خانه یی بر آب بود/ وه چه شب ها دولت بیدار بر در حلقه زد/ لیکن از نا هوشیاری بخت ما در خواب بود/ ز دل گوری شنیدم پند قارون را که گفت / در کف دنیا پرستان سیم و زر سیماب بود/ روشنی ها در پریشانی بود دل بد مکن/ هر کجا ویرانه یی دیدم پر از مهتاب بود / گفت با من مردم چشمم که قحط مردمیست/ "مهدی سهیلی" جست و جو کردم بسی این کیمیا نایاب بود/ موج بنیان کن شو و دریای طوفانخیز باش/ مرگ بر آن کس که عمری رفت و خود مرداب بود/ دولت شب ها و توفیق دعا از دست رفت/ لحظه ی معراج ما آن لحظه ی ناب بود/
11 تیر 87 - 00:37
به دختر خوب و با شعور و با معرف و اهل ادبیات ... مگه نه سحر؟
7 تیر 87 - 16:30
بهترین و بزرگ ترین بال ،بال رویاست ، به شرطی که بدانی تنها تا مسافتی معین و تا زمانی معین می توانی با آن پرواز کنی.
1 تیر 87 - 10:06
کاش میشد که در اعماق فضا... ماُمنی پیدا کرد... گرم و نرم و راحت... رفت و یک گوشه نشست... درب آن را هم بست... بی خیال از گذر ثانیه ها... لحظه ای را آسود... بی خبر از همه ی عالم بود...
21 خرداد 87 - 19:55
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک ... آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی. من گمانم . زندگی باید همین باشد! م . اخوان
__