تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
13 مهر 86 - 17:56
حسرت روزهایی است که با حسرت تو می گذرد و شبهایی که با غربت و تنهایی و درد می گذرد طپش قلب به تکرار زمان می گذرد گلی از باغ بهار می گذرد با تبسم دچارش شده ام می گذرد مانده ام گر چه که این ثانیه ها می گذرد فصل ها از پی هم می گذرد قلبهای نگران با تپشی می گذرد چشمان منتظر با نظری می گذرد نازنینم عمر من می گذرد حسرت بودن تو می گذرد مانده ام .... می گذرد ... شعر از شاهرخ گیلانی
12 مرداد 86 - 15:37
...و این بار گریزی برای لحظه های منتقم به خود،یک پرواز رویایی،رسیدن به اوج آسمان بی کسی،در تنهایی آزار دهنده پروانه های زندگی، شمعی بودم چشم در راه پایان خود سوختم تا تاریکی را باور نکنم،امّا چه سود از این رهایی ... سرچشمه های احساس خشکید از قحطی آسمان تنهایی ام؛ شعله های فروزان زندگی،آرام آرام در بهت این نگاه همیشه بیدار،خاموش گردید از فرار کسی می نویسم که هر جا نگریست،تنهایی بود و تنهایی ... نه برای تسکین نداشته های بی رنگ خود،نه برای بهتر بودن این ثانیه های زود بی وفا ... از دردی می نویسم که سالهای اوج زندگی را با این پیکر آسوده به تلخی ساخت و آزرد کسی را از سکوتی که تا توانست روی نگاهم نشست که پُر بود از فریاد... از حسرتی که تا خواست در تپش های زجرآور زندگی رخنه کرد و آخر به پایان بی کسی های تنهایی من لبخند زد ... ساعت مهلت او ایستاد و زمان در تبلور احساس پرندگان دربند، به فراموشی سپرده شد همه به امتداد حضوری می رسیدند و من در انتهای خود بدون آنکه احساس شوم،گریختم شاید ... شاید کسی مرا دیده باشد،شاید ... از فرط فریب این ماندن و بودن،می روم نه از درد تنهایی که احساسی در خور من نبود اینچنین ... چقدر تنهایی ، چه اندازه بی کسی ... ظرف من لبریز اندوه شده است و توان نیست که دیگر بتوانم باشم ...
1 خرداد 86 - 18:36
shoma dogholo hastid????
1 خرداد 86 - 18:06
در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی كاش یارب كه نیفتد به كسی ، كار كسی هر كس آزار منِ زار پسندیدولی نپسندید دلِ زار من آزارِ كسی آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسی سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من هر كه باقیمت جان بود خریدار كسی سود بازار محبت همه آه سرد است تا نكوشید پس گرمی بازار كسی غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید كس مبادا چو من زار گرفتار كسی تا شدم خار تو رشكم به عزیزان آید با رالها ! كه عزیزی نشود خوار كسی آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او به هوس هر دو سه روزی است هوادار كسی لطف حق یار كسی باد كه در دورة ما نشود یار كسی تا نشود باركسی گر كسی را نفكندیم بسر سایه چو گل شكر ایزد كه نبودیم به پا خار كسی شهریارا سرم ن زیر پس كاخ ستم به كه بر سرفتدم سایة دیوار كسی الا ای دغل پیشه مردان ما که آزرده از جورتان جان ما زنان را سپارید چندی امور مگر از ما نمایند دور به فرماندهی ملک را قابل اند که فرمانروایان ملک دل اند ز مردان کشور اگر سرنی اند به مردی کزین جمله کمتر نی اند سزاوار تخت و کلاه است زن که بر ملک جان پادشاه است زن
24 اردیبهشت 86 - 03:03
*
6 اردیبهشت 86 - 19:16
بر‌آنم كه تمام خورشیدها را چون شكوفه‌های نارنج بر طر‌ّّه‌ مویت بنشانم. اما تو به دورها چشم دوخته‌ای : از كهكشانی دیگر و سیاره‌ای دیگر شكوفه‌ای یخین را انتظار می‌كشی كه برای چیدنش می‌باید سفری طولانی بیاغازم و در راه بازگشت تشنه بمیرم ...
__