لیست توصیفنامه ها26 آبان 85 - 05:49 | |
profile jalebi darid
;) |
8 بهمن 84 - 20:56 | |
قهر دوری باز گلویم را گرفته است
وگرنه آوازکی میخواندم...
ماه و دشت و دامنه های کوه را شیدای سوزم میکردم.
غصه دوری تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاری میکشیدم
سر (دل)را به تعجب می آوردم
بغض دوری .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف میکنم؟
مینوشتم .. مینوشتم
تا همه کوچه پس کوچه های شهر را
از تیکه کاغذهای عاشقانه پر میکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده ای؟
نه باد را دیده بودم نه باران را
این طوفان را از کجا برای من آورده ای؟
نه اشک را دیده بودم نه گریه را
این تنم را چگونه به آتش زده ای؟
آه .....
چه بنویسم؟ که هرچی را مینویسم
درد دل است و تو هم آن را آورده ای برای من
تنها چیزی که از تو دیدم گل من
نوشته بودی:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهای من!! |
3 آبان 84 - 08:36 | |
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را!
اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند .
می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند .
روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند.
گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد.
گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی.
هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر.
خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی...
ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری...
باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ...
فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی.
خورشید و ابر و باد،
می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی.
می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی،
تا روزی محو شوی،هیچ شوی
همچنان می ایستی و می خندی
و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند |
7 شهریور 84 - 23:35 | |
سلام اقا سعید از اینکه در جمع عاشقانه و شاعرانه شما هستم خیلی خوشحالم امید ان دارم که روزی بتوانم شما را از نز دیک ببینم دوست دارم در مورد شما بیشتر بدانم اگر لایق با شم |
10 تیر 84 - 08:00 | |
oon chesha malee man nest shabeh onamnest |







