تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
4 مهر 87 - 14:15
سپاس مخصوص خداست. سپاس خدایی را سزاست که تا صدایش می کنم ، پاسخم می گوید ، اگرچه وقتی او مرا صدا می زند ، من کاهلی می کنم و سهل انگاری برای پاسخ گفتن و جواب دادن. سپاس خدایی را سزاست که هرچه از او می طلبم ، عطا می کند اگرچه وقتی او درخواستی می کند ، یا چیزی می طلبد ، من بخل می ورزم و خست به خرج می دهم سپاس خدایی را سزاست که هروقت بخواهم ، می توانم صدایش کنم و هر گاه در پی خلوتی با او باشم ، بی هیچ واسطه ای می توانم داشته باشم و او همیشه برآورنده خواسته های من است سپاس خدایی را سزاست که غیر از او نمی خوانم و اگر بخوانم هم ، پاسخی نمی شنوم سپاس خدایی را سزاست که به غیر او دل نمی بندم واگر ببندم هم ، دلم را می شکند و پشتم را خالی می کند سپاس خدایی را سزاست که به او تکیه می کنم و او گرامی ام می دارد و دست نوازش بر سرم می کشد وبه مردم تکیه نمی کنم که اگر کنم ، خوارم می کنند و تنهایم می گذارند سپاس خدایی را سزاست که با من بردباری می کند ، انگار که من هیچ گناهی نکرده ام ، به گونه ای در من می نگرد انگار که هیچ خطایی از من سر نزده است ، با من طوری رفتار می کند انگار که هیج لغزشی نداشته ام این خدا ، این خدای من ، به راستی ستایش برانگیز است . به حقیقت دوست داشتنی است و به واقع سجده کردنی راستی که محبوبی به خوبی او نیست و او معشوق ترین من است
30 مرداد 87 - 12:41
وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردیو بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن
17 تیر 87 - 23:37
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود
21 خرداد 87 - 20:04
سراغ از من نمی گیری گل نارم نمی شناسی صدای کهنه سازم نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه نمی بینی مگه با غصه دمسازم سراغ از من نمی گیری نگیر اما… فراموشــــــــم نکن هـــــــــرگز
8 خرداد 87 - 15:49
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر
24 اردیبهشت 87 - 18:19
اگر دیدی دلی تنها نشسته میان رنج غم ها تک نشسته نگو آن دل چرا تنها نشسته بدان که دوریت او را شکسته...................
__