لیست توصیفنامه ها25 تیر 87 - 07:04 | |
هیچ مردی ، زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است. پیوند باید با خطر همراه باشد تا لذت بخش باشد، اگر آن را کاملا ایمن سازی، نمی توانی از برقراری آن لذت ببری. تمام افسون و جاذبه ی خود را از دست خواهد داد. امنیت هرگز ارضا کننده نیست، و عدم امنیت با ترس همراه است، ترس از اینکه پیوند از دست بشود. ولی همین بخشی از زنده بودن است. هر چیزی می تواند از دست بشود- هیچ چیزی محقق نیست. به همین دلیل هر چیزی اینگونه زیباست |
23 تیر 87 - 20:39 | |
برای درك عشق، نخست باید عشق بورزی. تنها آن وقت است كه عشق را درك می كنی. میلیون ها انسان در رنج هستند: می خواهند دوستشان داشته باشند، ولی نمی دانند چگونه عشق بورزند! و عشق نمی تواند یك تك صدایی باشد: عشق یك گفت و گو است، گفتگویی بسیار هماهنگ! یک بار، یک بار، فقط یک بار می توان عاشق شد، عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق خدا، عاشق عشق..... . بار دوم دیگه خبری از جنس اصل نیست، شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد و ریا، جای عشق به خدا را... . در عشق ورزی، حرفه ای شدن ممکن نیست؛ مگر آنکه به بدکارترین ریاکارترین پرستِ بی اندیشه، تبدیل شده باشی |
23 تیر 87 - 20:31 | |
قلبها را نمیتوان به آدمها سپرد. آدمها سخت اند. قلبها را باید به باران سپرد. باران هرگز بیوفا نخواهد شد… زیر باران مهربانی چشمها را میتوان حس كرد و ترنم صدای عشق را شنید. زیر باران میتوان ستاره شدن را باور كرد و آنها را چید. زیر باران ، زمین را آسمانی دیدم با وسعتی از عشق. باران یعنی بغض شكسته آسمان. باران یعنی صدای گامهای تو . باران یعنی قلبهای ناآرام ابرها . باران یعنی مهربانی حرفهای تو . باران یعنی گریه چشمهای پاك . باران یعنی صداقت صدای تو . و آسمان را هوای نوازش خاك است. باران بهانه ای است برای از تو گفتن . با من بمان الهه نازم كه مرا بی تو از عشق گفتن بی معناست |
23 تیر 87 - 18:26 | |
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم (دکتر علی شریعتی) رنج گل بلبل کشید و لذتش را باد برد بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد |
22 تیر 87 - 14:39 | |
دختران روستا به شهر فکر می کنند و دختران شهر در آرزوی روستا می میرند. مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ می اندیشند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک می میرند .پروردگارا کدامین پل در کجای جهان شکسته است
|
21 تیر 87 - 14:42 | |
سفری بود و دمی و نفسی
حق حق زمزمه بی نفسی
بی کس و تنها میان قفسی
خوش و سرگشته و حیران ، چون میان صدفی
دوری و پوچی و این راه دراز
ای خدایا ، با که گویم من راز
من سراپا تقصیر ، من سراپا زگناه
در همه پوچی خود ، فارق از صبر و نگاه
نگریستم من در این وادی دور
چخ گناهی باشد ، چه سرابی باشد
من همه پوچم و او می داند
نفسی گر که نیاید ، شاد است
|










