تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
5 آبان 87 - 19:55
اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نمیکنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرم هیچ وقت عشق رو گدایی نکن چون معمولاً چیز با ارزش رو به گدا نمیدن
29 مهر 87 - 10:31
آن كه شد جانم نوا پرداز او می سرایم قصه یی ,از ساز او باده نوش روز و شب محجوب ما یار محبوب و سرا پا خوب ما سرخوش است از لاله گون می صبح و شام لاله وش ,ساغر به كف دارد مدام عهد الفت با می,از جان بسته است با لب پیمانه ,پیمان بسته است گه به مستی سر كند آواز عشق گه ز سوز دل ,نوازد ساز عشق ساز او در پرده گوید رازها می دمد در گوش جان,آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای جویباران نرم تر نغمه ی مرغ چمن ,جان پرور است لیك در این ساز ,سوز دیگر است ناله اش ,سوز دل خونین بود ناله ی خونین دلان ,چونین بود آنچه آتش با نیستان می كند ناله ی او ,با دلم آن می كند خسته دل داند بهای ناله را شمع می داند قدر داغ لاله را هر دلی از سوز ما آگاه نیست غیر را در خلوت ما راه نیست هر كسی را آگهی زین سوز نیست كور واقف از فروغ روز نیست من شناسم قیمت رخسار زرد قدر اهل درد,داند اهل درد من شناسم آه آتشناك را بانگ مستان گریبان چاك را شرح این معنی ز من باید شنید راز عشق از كوهكن باید شنید حال بلبل ,از دل پروانه پرس قصه ی دیوانه,از دیوانه پرس دیگران دلبسته ی جان و سرند مردم عاشق,گروهی دیگرند چیستم من؟آتشی افروخته لاله یی از داغ حسرت سوخته شمع را در سینه,سوز من مباد دل نه,درد بی دوایی ساختند بهر جان من ,بلایی ساختند خسته از پیكان محرومی,پرم مانده بر زانوی خاموشی سرم عمر كوتاهم چو گل بر باد رفت نغمه ی شادی,مرا از یاد رفت گرچه غم در سینه ی خاكم برد ساز محجوبی,بر افلاكم برد تا برانگیزم دل ناشاد را باز گیرم دامن استاد را كس چو او در عشق,هستی سوز نیست مرتضی از مردم امروز نیست گر زنی آتش در او پروانه وار در وفا چون شمع باشد پایدار جان من با جان او پیوسته است زان كه چون من,جانش از غم خسته است اشك ما ,خون دل حسرت كش است آه ما,جان سوز تر از آتش است كار ما,جز ناله های زار نیست دردمندان را,به جز این كار نیست ما دو تن,در عاشقی پاینده ایم همچو شمع از آتش دل زنده ایم هست مجنون جرعه نوش جام ما تازه شد دوران عشق از نام ما
27 مهر 87 - 11:37
دگر دل کندم از یاران ... مپرس از اعتبار من... دگر از رنگ و رو رفتم... دریغا از رفیقانم مرا بیگانه می خواهند... مرا چون شمع کشتند وچون پروانه می خواهند... کسی که از صدا می گفت به لب مهر سکوتم زد... مرا بالای بالا برد ولی سنگ سقوطم زد... به هر یاری که رو کردم ... یه دشنه در دلم می کاشت هراس هر نفس مردن ... مرا رها نگذاشت... به جبران کدام نیرنگ؟ به من سنگ ریا خورده... به تاوان کدامین جنگ ؟ به تن سنگ ریا خورده سکوتم حرفها دارد ولی چشم ودهان بستم... ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجا هستم!!!.
25 مهر 87 - 22:04
الهی... توفیقم ده كه بیش از طلب همدلی، همدلی كنم... بیش از آنكه دوستم بدارند دوست بدارم... زیرا در عطا كردن است كه ستوده می شویم... و در بخشیدن است كه بخشیده می شویم...
24 مهر 87 - 12:00
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم." دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید." - اسب و سگم هم تشنه‌اند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است." مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: " روز بخیر!" مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید. مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! " - كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند... بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم" اثر "پائولو كوئیلو"
18 مهر 87 - 20:01
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی … اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند، دوری كنی . ... .، تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . . - امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بمیری! شادی را فراموش نكن
__