لیست توصیفنامه ها21 خرداد 87 - 12:43 | |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد و بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با آبهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما ز پرده خموشی وظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یک باره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
|
21 خرداد 87 - 12:43 | |
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهائیم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد
|
21 خرداد 87 - 12:43 | |
من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می اید من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود ....... حمید مصدق
|
21 خرداد 87 - 12:42 | |
نه مرادم، نه مریدم ، نه پیامم، نه کلامم ، نه سلامم ، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم ،نه چنانم که تو گوئی، نه چنانم که تو خواهی ، نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه به زنجیر کسی بسته و برده دینم ، نه سرابم ، نه برای دل تنهای تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستاده پیرم ، نه بهر خانقه و میخانه و مسجد فقیرم ، نه جهنم ، نه بهشتم . این سخن را من از امروز نه گفتم و نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم. حقیقت نه برنگ است و نه بو ، نه های است و نه هو ، نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو . گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را ، آنچه گفتند و سرودند ، تو آنی . خود تو جام جهانی ، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی ، تو اسرار نهانی ، همه جا تو نه یک جای ... تو همه ای ، با همه ای ، هم همه ای، تو سکوتی ، تو خود باغ بهشتی، ملکوتی ، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی... به خود آی تا به در خانه متروکه هر زاهد ننشینی
|
5 اسفند 86 - 15:54 | |
salam.modati e ke man nabodam ..kheli khosh hala ke dobare tonestam vared kolob sham..va az ejde dosti ba shoma khosh halam.ba ta shakor siavasham |
2 بهمن 86 - 17:30 | |
در رویاهایم دیدم که با خدا صحبت می کنم.خدا پرسید:پس تو می خواهی با من صحبت کنی؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.
خدا خندید: وقت من در بی نهایت است...در ذهنت چیست که می خواهی بپرسی؟
پرسیدم؟چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد کودکی شان،
اینکه انها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارن که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند!
اینکه آنها سامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعدپولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند!
اینکه آنهابا اضطراب به آینده می نگرند و حال رو فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی میکنند ونه در آینده!
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند! و...
دست های خدا دستانم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر، می خواهید کدام درسهای زندگی را فرزندانتان بیا موزند؟
او گفت:
بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها رادارد، کسی هست که به کمترین ها نیاز دارد،
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند،
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند،
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند و...
من با خضوع گفتم : ازشما به خاطر این گفتگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بیاموزید؟ خداوند لبخند زد و گفت:
24.gif فقط اینکه بدانند من این جا هستم، همیشه!!!24.gif |





