تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
9 دی 86 - 20:50
راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت عاقل هر چیزی را نمی گوید عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا HIVA
15 آذر 86 - 21:29
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست باغبان آمد و یک یک همه ی گلها را چید باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی ست باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟ گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگریست من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی ست همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گیاه این چنین است همه کاره جهان تا باقی ست گریه ی باغ از آن بود که او میدانست غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود میرود عمر، ولی خنده به لب باید زیست
1 آذر 86 - 21:25
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
1 آذر 86 - 21:23
زندگی وابستگی متقابل است . هیچ كس مستقل نیست . حتی برای لحظه ای نمی توانیم تنها زندگی كنیم . به حمایت تمام هستی نیازمندیم . هر آن دم است و بازدم . نه این یك پیوند نیست ، این وابستگی متقابل محض است . تا می توانیم از اسم ها حذر كنیم . این كار در زبان امكانپذیر نیست ولی در عرصه زندگی می توانیم . زندگی خود یك فعل است ، زندگی یك اسم نیست . واقعا زندگی كردن است . عشق نیست ، عشق ورزیدن است . پیوند نیست ، پیوند یافتن است . ترانه نیست ، ترانه خواندن است
1 مهر 86 - 11:07
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟
__