لیست توصیفنامه ها4 مرداد 87 - 17:15 | |
مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه ! حتی مهم نیست که کف پات نرمه یا زبر ! مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بذاره |
24 دی 86 - 14:27 | |
به نامش و به یادش
بخشی از رمان آفتاب در حجاب نوشته سید مهدی شجاعی
عجب سكوتی بر عرصه كربلا سایه افكنده است ! چه طوفان دیگری در راه است كه آرامشی اینچنین را به مقدمه می طلبد ؟ سكون میان دو زلزله ! آرامش میان دو طوفان !
یك سو جنازه است و خاكهای خون آلود و سوی دیگر تا چشم كار می كند اسب و سوار سپر و خود و زره و شمشیر . و اینهمه برای یك تن ، امام كه هنوز چشم به هدایتشان دارد .
قامت بلندش را می بینی كه پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است ، دو دستش را بر قبضه شمشیر تكیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش كرده است و با آخرین رمقهایش مهربانانه فریاد می زند :
هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ...
آیا كسی هست كه از حریم رسول خدا دفاع كند ؟ آیا هیچ خدا پرستی هست كه به خاطر او فریاد مرا بشنود و به امید رحمتش به یاری ما برخیزد ؟ آیا كسی هست ...
و تو گوشهایت را تیز می كنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و ... می بینی كه هیچ كس نیست ، سكوت محض است و وادی مردگان ...
خودت را مهیا كن زینب كه حادثه دارد به اوج خودش نزدیك می شود . اكنون هنگامه وداع فرا رسیده است .
اینگونه قدم برداشتن حسین و اینسان پیش آمدن او ، خبر از فراقی عظیم می دهد .
خودت را مهیا كن زینب كه لحظه وداع فرا می رسد .
همه تحملها كه تاكنون كرده ای ، تمرین بوده است ، همه مقاومتها ، مقدمه بوده است و همه تابها و توانها ، تدارك این لحظه عظیم امتحان !
نه آنچه كه از صبح تاكنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتدای عمر تاكنون سپری كرده ای ، همه برای همین لحظه بوده است ...
با حسی آمیخته از بیم و امید ، چشمهایت را باز می كنی و حسین را می بینی كه سرت را به روی زانو گرفته است و با اشكهایش گونه های تو را طراوت می بخشد . یك لحظه آرزو می كنی كه كاش زمان متوقف بشود و این حضور به اندازه عمر همه كائنات ، دوام بیاورد . حاظر نیستی هیچ بهشتی را با زانوی حسین ، عوض كنی و حتی هیچ كوثری را جای سرچشمه چشم حسین بگیری .
حسین هم این را خوب می داند و چه بسا از تو به این آغوش ، مشتاق تر است یا محتاج تر!
این شاید تقدیر شیرین خداست برای تو كه وداعت را با حسین در این خلوت قرار دهد و همه چشمها را از این وداع آتشناك ، بپوشاند . هیچ كس تا ابد جز خود خدا نمی داند كه میان تو و حسین در این لحظات چه می گذرد . حتی فرشتگان از بیم آتش گرفتن بالهای خویش در هرم این وداع به شما نزدیك نمی شوند .
هیچ كس نمی تواند بفهمد كه دست حسین با قلب تو چه كرد ؟
هیچ كس نمی تواند كه نگاه حسین در جان تو چه كرد ؟
هیچ كس نمی تواند بفهمد كه لبهای حسین بر پیشانی تو چگونه تقدیر را رقم می زند . فقط آنچه دیگران ممكن است ببینند یا بفهمند این است كه زینبی دیگر از خیمه بیرون می آید .
زینبی كه دیگر زینب نیست . تماماً حسین شده است ... و مگر پیش از این ، غیر از این بوده است ؟!
حكایت غریبی است حكایت این لحظات كه فهم از دریافتن آن عاجز است چه رسد به گفتن و پرداختن آن .
اگر از خود بچه ها كه بی تاب ، درگیر این كشمكش اند بپرسی نمی دانند كه چه می خواهند و چه باید بكنند .
یكی مات ایستاده و به چشمهای حسین خیره مانده است . انگار می خواهد بیشترین ذخیره را از نگاه حسین داشته باشد . یكی مدام دور حسین چرخ می زند و سر تا پای او را دوره می كند . یكی پیش روی حسین زانو زده است ، دستها را دور پای او حلقه كرده است و سر بر زانوانش نهاده است .یكی دست حسین را بوسه گاه لبهای خود كرده است . آنرا بر چشمهای اشكبار خود می مالد و مدام بر آن بوسه می زند ...
چه سخت است برای حسین ، گفتن این كلام به تو كه : باز كن این حلقه های عاطفه را از دست و بال من !
با كدام دست و دلی می خواهی این حلقه ها را جدا كنی ؟ این حلقه ها كه اكنون بر دست و پای حسین بسته است ، از اعماق قلب تو گذشته است . چگونه می توان این حلقه ها را گشود ؟
كاری باید كرد زینب !
اگر دیر بجنبی ، دشمن سر می رسد و همینجا پیش چشم بچه ها كار را تمام می كند . كاری باید كرد زینب ! حسین كسی نیست كه بتواند اندوه هیچ دلی را تاب بیاورد ، كه بتواند هیچ كسی را از آغوش خود بتاراند كه بتواند هیچ چشمی را گریان ببیند ...
این صف اولیاست ، تمامی اولیا الله و این خود محمد است . این پیامبر خاتم است كه در میانه معركه ایستاده است ، محاسنش را در دست گرفته است و اشك مثل باران بهاری بر روی گونه هایش فرو می ریزد .
- یا جداه ! یا رسول الله ! یا محمداه ! این حسین توست كه ...
نگاه كن زینب كه خدا به تسلای تو آمده است .
- خدا ببین كه با فرزند پیامبرت چه می كنند ! ببین كه بر سر عزیز تو چه می آورند ؟ ببین كه نور چشم علی را ...
نه . نه ، شكوه نكن زینب ! با خدا شكوه نكن ! از خدا گلایه نكن . فقط سرت را بر روی شانه های آرام بخش خدا بگذار و های های گریه كن .
خودت را فقط به خدا بسپار و از او كمك بخواه . خودت را در آغوش گرم خدا گم كن و از خدا سیراب شو ، اشباع شو ، سرریز شو . آنچنان كه بتوانی دست زیر پیكر پاره پاره حسین بگیری و او را از زمین بلند كنی و به خدا بگویی : « خدا ! این قربانی را از آل محمد قبول كن ! »
التماس دعا
یا علی
|
16 آبان 86 - 22:48 | |
سلام
روزی دو صدف کف دریا کنار هم بودند و با هم درد دل میکردند .
صدف اول گفت نمیدونی چه درد عظیمی توی وجودم حس میکنم .انگار که یک گوی سنگین توی وجودم است و من دارم اونو حمل میکنم . خیلی تحمل این درد سخت است.
صدف دوم با خوشحالی گفت : ولی من چه در کف دریا و چه در روی آب هیچ دردی را احساس نمیکنم و خیلی شادمان و خوشحالم .
خرچنگی که از کنار آندو میگذشت به صدف دوم گفت : میدونی چرا تو دردی نداری و اون داره ؟
چون اون در وجودش مرواریدی گرانبها داره و تو در وجودت هیچ نداری
|
6 شهریور 86 - 12:59 | |
به نامش و به یادش
گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده بر گردی
هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ؛ ای قصیده برگردی
زمان ان نرسیده کرامتی بکنی؟
قدم به خانه گذاری؛ به دیده برگردی؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین افریده برگردی؟
گمان کنم که زمانش... گمان کنم حال
که پلک شاعری من پریده برگردی
نگاه کن به خدا ؛ بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی
اللهم عجل لولیک الفرج
یا علی |
16 خرداد 86 - 10:01 | |
به نامش و به یادش
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
كودكی میبینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست كجاست |
15 خرداد 86 - 05:08 | |
به نامش و به یادش
یک اگر با یک برابر بود...."
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد مدفون بود
ولی آخر کلاسیها،
لواشک بین هم تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر " جوانان" را ورق میزد
دلم می سوخت به حال او
که بیخود های هوی میکرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است.
از میان جنع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید بپا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو میشد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.... |
- 1
- 2










