لیست توصیفنامه ها26 اردیبهشت 87 - 08:11 | |
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد
،گورکن گمنامیست که دل به دفن دانایی بسته است.
"کوروش کبیر"
|
26 اردیبهشت 87 - 08:10 | |
سالروز تولد آدم نزدیک بود و خداوند سخت در اندیشه ی هدیه ای برای آدم بود.
یکی از فرشتگان ، شاید میکاییل ، پیش آمد و گفت : او را به گردشی بر فراز زمین ها و دریا هاببر.
خداوند گفت کم است. این را خودش بدست می آورد.
فرشته دیگری شاید ، اسرافیل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد.خداوند
ابرو در هم کشیدو گفت هنوز نمیدانید آدم کیست ؟ که چنین چیزی پیشکش می کنید ؟فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دگر یکساله می شد. و آنها نمیدانستند چه ارزشی دارد این روز
.خداوند : گفت خودم می دانم.
سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره های پراکنده مهربانی را گرد آورند.و از
لابلای گلبرگ گلهای زمین و بهشت شهد های خوشبو بیاورند.
و سپس آمیزه ای از این همه طراوت شهد و لذت را به باقی مانده گلی زد که آدم را از آن سرشته بود.آن روز آدم خوابید ، و وقتی بیدار شد تنها نبود.
خداوند زن را آفرید.
روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زیبای هم آغوشی و تکامل دردانه (های) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهایی بود. عطر زن در زمین پیچید.
هدیه عروسی این دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.
تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود. چون خودش تنها بود.
|
8 اردیبهشت 87 - 11:11 | |
صدها هزار نفر برای بارش باران دعا کردند
غافل از اینکه:
"خداوند با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است". |
7 اردیبهشت 87 - 23:06 | |
بـــا تــــوام ای کـــه نگاهت، منـــو بـا عشق آشنا کرد تــــو دلم هـــــرم نفسهات، فصل ســــرما رو فنـا کرد تــویی اون که تــو وجودت، نیمی از خـودم رو دیــدم بـــا حضــــور عــــاشقونت، بــــه خود خودم رسیــدم گمشـــدم تــــو شب چشمــــات، تـو شدی فانوس راهم تــــوشـــــدی مـــاه و ستاره، تـــوشب سـرد و سیــاهم بــــا حضورت میشـــه حس کرد، یــه نفس بوی بهارو میشـــه از لبـــای تــــو چید، عطر بــــاغ قصــه ها رو بــــا تــــو شـــــادم، بـــا تو مستم، دستتو بذار تو دستم بی تــــو جـــون میدم به ظلمت، با تو عشقو می پرستم مــــن مســـافــری غــــریبم، تـــوی جــــاده ی نگاهت کــــه چشــــام مثل قدمهــــات، تـــا ابد مونده به راحت بــــاورم کن کــــه فقط تــــو، تـــویی معنـــای وجـودم تــــو بیــــا تـــــا غم دوریت، نـــره تــــوی تـارو پودم |
7 اردیبهشت 87 - 23:04 | |
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟ عشق یعنـــی تاابدآبــــی شدن ، عشق یعنـــی لحظه ای بارانــــــی ولحظه ای شفــاف و مهتابــــی شدن ، عشق یعنــــــی لذت یک آرز، و عشق یعنـــی یک بلای ماندگــار، عشق یعنــی لحظه ای خندیدن وسالهــااشک ندامت ریختن ، عشق یعنـــی هدیه ای از آسمان ، عشق یعنـــی صفای سازگار ، عشق یعنـــی رنگ تکرار ، نگاه عشق یعنـــی لحظه ای زیبا شدن ،عشق یعنی راهی دریاشدن ، عشق رنگ نقره آیینه روزت مبارک .... اینو برای همه ی گلهای دنیا که عطرشون رو دوست داری بفرست اگه منو دوست داری برای خودم بفرست، باشه روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتی |
7 اردیبهشت 87 - 23:03 | |
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است یادی از این دیوانه ی تنها می کند گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند یا شاید... رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!! نام او را نخواهم گفت واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی اکنون, او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم یکی را به طلب خاک دادیم و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند! نمی دانم چرا؟! شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند! او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم... میان ما عهدی است در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود نوشته ای خط زده نمی شود نفسی در سینه حبس نمی شود و شاخه ی درختی نمی شکند شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نا مفهوم بهای شیرینی زندگی بسیار است!!! برای آنان که می دانند شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند راستی برای که می نویسم؟! برای که می خوانم؟ نمی دانم!!! شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است... آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دو رویی و بدی را نمی دانند جالب است... . ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند یا شاید از صفر بیزارند آنچه را می جستم, یافته ام؟ آری ولی در کجا؟ یکی در همین کوچه و دیگری در خواب دیگر آرزویی ندارم دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ... این کوچه را ساختند ولی... فردایی هست؟ نمی دانم!!! هیچ کس نمی داند! پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند. |
- 1
- 2








