تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
20 آبان 87 - 10:27
خیابان سرد و كوچه سردو بازار و دكان سرد است همه دلها پر از درد وتمام چهره ها زرد و و زمان نامرد نامرد است زمستان نیست برفی نیست بورانی نمیبینم ولی سرد است چه چندش آور است دست رفیقان را چو میگیری عجب سرد است سبوی ساقی دوران تهی از باده عشق و جوانی شد دگر كام كسان هم خالی از مهر زبانی شد نگاه چپ چپت هر دم نمایان میكند خشمت سخن از عشق بس كن چون،شقایق هم پشیمان گشته از آدم گریزان شد دهانهاشان همه باز و دندانها به سوهان،غضب سائیده و در راه نیش مهربانیها كنار صخره نفرت كمین كردند من آهنگ سفر خواهم نمودن زین دنیای سرد دلتنگی!!!!!
20 آبان 87 - 10:25
سفر برایم هیچ چیزبه جز دلتنگی ندارد. اما زندگی به من آموخت......... برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز، باید قدری از آن دور شد!!!!!!!!!!
12 آبان 87 - 12:22
چه خوب بودی ای نازنین وقتی کنار دلتنگی ام می نشستی چونان کبوتری بر شاخه های خالی پاییز و تمام نیاز مرا به عشق با صلابتی شاعرانه عاشقانه آواز می دادی دوستت دارم
16 مهر 87 - 21:21
مشغول هستی ایم، در حالی که این نیستی است که به کار می آید
24 مرداد 87 - 15:17
دیوارهای دنیا بلند است ، من گاهی دلم را پرت می‌كنم آن طرف دیوار مثل بچه بازیگوشی كه توپ كوچكش را از سر شیطنت به خانه‌ی همسایه می‌اندازد.... به امید آنكه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می‌كنم آن طرف دیوار ،..................... آن طرف حیاط خانه خداست. و آن وقت هی در می‌زنم، در می‌زنم ....می‌گویم: دلم افتاده توی حیاط شما، می‌شود دلم را پس بدهید؟؟؟؟؟ كسی جوابم را نمیدهد!!!!!!! كسی در را برایم باز نمی‌كند...اما همیشه دستی دلم را می‌اندازد این طرف دیوار، همین!!!!! و من این بازی را دوست دارم. همین كه دلم پرت می‌شود...این طرف دیوار. همین كه.... من این بازی را ادامه می‌دهم و آنقدر دلم را پرت می‌كنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند...تا آنكه در را باز كنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. و آن وقت من می‌روم و دیگر هم برنمی‌گردم..و من این بازی را ادامه می‌دهم. نمی‌شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی‌شود سرك كشید و آن طرفش را دید اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار كنجكاوی آدم را غلغلك می‌دهد. كاش این دیوارها پنجره هم داشت و كاش میشد گاهی آن طرف نگاه كرد. شاید هم پنجره‌ای هست و من نمی‌بینم!!!!!! شاید هم پنجره‌اش زیادی بالاست و قد من نمی‌رسد!!!! با این دیوارها چه می‌شود كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه دلم می‌خواست روی این دیوار سوراخی درست كنم حتی به قدر یك سرسوزن .برای رد شدن نور برای عبور عطر و نسیم، برای....بگذریم گاهی ساعتها پشت این دیوار می‌نشینم و گوشم را می‌چسبانم به آن و فكر می‌كنم. اگر همه چیز ساكت باشد می‌توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم اما هیچ وقت همه چیز ساكت نیست و همیشه چیزی هست كه صدای روشنایی را خط خطی كند...
14 تیر 87 - 21:28
*... تو ؛ ز من دل بر نکنی ، دل نیست مرا ، من ؛ خود شکنم ! ...*
__