لیست توصیفنامه ها22 آبان 87 - 19:13 | |
من عاشق هیچ كس نیستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی... آه كه چه حالی دارد. میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد. عاشق دلباختن با یك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام. عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت. غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشید. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم. به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق این احساسم |
16 آبان 87 - 17:39 | |
وای بر من! هر چه از عمرم میگذرد، گناهانم زیاد میشود و توبه نمیکنم. آیا وقت آن نرسیده است که از پروردگارم حیا کنم؟ «خدایا! آیا واقعا مرا به خاطر گناهانم میسوزانی؟ پس امید و محبتم به تو چه میشود؟ خدایا! چنان از فرمانت سرپیچی میکنیم که گویا نمیبینی! و چنان حلم میورزی که گویا کسی تو را معصیت نکرده! خدایا! چنان به مردم نیکی مینمایی که گویا محتاج آنهایی، در حالی که تو سَرورِ بینیازی»..... " امام سجاد ع ".
|
3 آبان 87 - 02:00 | |
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم . تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند. تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز. " پل الوار" |
23 شهریور 87 - 11:07 | |
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به "بودن" نیالوده است
که اگر جامه ی "وجود" بر تن میکرد
نه معشوق من بود......
دکتر علی شریعتی
|
6 شهریور 87 - 10:11 | |
نگاهی ،از تاریکی
در ژرفای تاریکی
می توان روشنی را دید
در تراکم سکوت
به نا شنیده ترین صدا گوش سپردم
جان ،یک حقیقت روشن است
که هر بامدادفاز آن خورشیدی طلوع کند
که حس کند،سایه سبز طراوت را در خویش
و لذت برهنگی را
رد زلالی چشمه سار زندگی
در هوایی سیال از عطر عشق
چه شکوهی دارد،کاشتن بوته نوازش
و چیدن گل آرامش
نگاهم هنوز از پنجره غربت
در انتظار گرد بادی ست
تا خاشاک خاطرات جوانی را
با خود ببرد
تا روشن شود،زوایای تاریکی
آرزوهای گره خورده -شاهی |
16 مرداد 87 - 13:30 | |
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
|











