لیست توصیفنامه ها3 خرداد 86 - 08:04 | |
.سلام
هاویه
من همان مرغ غزلخوان بهار و سحر ام
و همان مرغ دل انگیز امید!
بال هایم پر نور
پر از آواز
پر از شور و سرور.
خانه ام بر سر مهر
اوج_ افشان شده از جنس بلور!
آنطرف مهتاب است
و شب زمزمه های لب رود
ماهیانی در خواب
عاشقانی بیدار
گیسوانی در باد
و ترنم هایی از تن باغ
بوی عطر گل یاس
و چه متروک، جهانی زیبا!
من همان مرغ غزلخوان بهار و سحر ام
همه جا در سفر ام
همه جا را گشتم
همه رنگی دیدم
من سیه چرده ترین ثانیه را خندیدم
و غم انگیز ترین خاطره ها را گشتم
رنگ گلگون شده ی ماتم را
نقش زیبای سیاهی ها را
در سپیدی دیدم.
درد ناخوانده و ناگفته ی این مردم را
در تباهی دیدم
و چه افسوس بزرگی اینجاست
که زمان میگذرد،اینچنین بی پروا!
من همان چشمه
همان رود
همان اوج
همان نور
همان کوه بلند سر شرم آمده ام
تو همان زشت
همان ساکن بی پرده
همان قعر
همان خشت
همان ظلمت بی عاطفه
از شرم به تنگ آمده ای
من همان مرغ غزلخوان امید و سفر ام
سالیان است که در پروازم
همه جای هنر شهر شما را گشتم
چه زخمی اینجاست!
زخم سرکوبی عشق
زخم لب دوخته ی هنجره ی پر آواز
زخم گیسوی پریشان شده در ناله ی باد
زخم نامحرمی پنجره ها
و طنین نفسی آلوده
وچراغی که به رنگ خون است
زخم چرکین به دل مانده ی اجبار و تنش
زخم آزادی و مرگ
زخم بحران تجاوز
زخم یغماگر شهر
زخم بیداری شب های سیاه
و چه دلگیر
سکوتی به دروغ
و کلامی که ندارد سخن از عاطفه ها
من در این هاویه ی خشک به تنگ آمده ی شهر دروغ
نه بهاری دیدم
نه سحرگاه گل افشانی نور.
آسمانی چه کبود
بال و پر بسته چه سود!؟
من که از شهر شما خسته شدم!
21 می 2007- پاریس
|
29 اردیبهشت 86 - 21:38 | |
.
راز اشک ها
چشم هایم را نمی بندم
اشک هایم را نمی بارم
از خنده لب فرو نمی بندم
همان شکوه دیرین را میهمانم من!
عاشقانه ی کهن
چشمه ای که با تلاوت عشق جوشید
راز زخم های پارین را ،
چگونه بر گونه ی الماس شست!؟
کسی،کو؟چه می داند!
راز اشک هایت را
کسی ،کو !که می بیند!؟
چشم هایم را نمی بندم
تا ببینمت.
اشک هایم را نمی بارم
تا نگریمت.
از خنده لب فرو نمی بندم
تا به گلخند لبهایت میهمانم کنی!
در هجوم ابتذال سفیران مرگ
به هیچ تازیانه ای لب از خنده فرو نبستم
گر چه به ریسمان شب دوختندش.
گریه ام را نمی بخشم، اما
جز به مخمل گیسوانت که آرامش ام بود
نمی بخشم آنکه جوانیم را به مسلخ برد!
در سرزمین تفاهم دریای دیده و خون و اشک
من از فرود لرزان اندیشه های کهن فرا جستم
و قلب هایی که تیر و سنگ را بشارت دادند.
چه بیشرمانه عشق را به دار کشیدند
و انسانیت را به مسلخ!
نمی بخشم
نمی بخشم
هرگز نمی بخشم آنکه اشک هایت را به یغما برد،
و جوانیت را به مسلخ کشید!
در کلبه ای که آرزوی دیرین مان بود
هنوز هیمه ای هست که بسوزد
و شعله شمعی که گرما بخشد
تبسم سرد لب ها را
دست هایم را بگیر
دست هایم را بگیر
آهنگ قلب هامان به هم آمیخته
دست هایم را بگیر!
|
27 اردیبهشت 86 - 05:06 | |
.
خوشبختی
یادمه بچه گی ها تو کوچه مون
فالگیری صدا می زد، خوشبختی!!!
داد می زد آی آدما بیاین بیرون
نمونین تو خونه بد بختی.
هر کی رو پیدا میکرد بهش میگفت؛
دختر سلطان قصه منم
دختر عاشق بی غصه منم
منم آن دوای درد دل تو
بده دستتو بدم حاجت تو.
دستاشو بهم می زد هو می کشید
کف دست آدمو بو میکشید
اگه دو زاری میذاشتی تو کاسش
اخماشو هم میکشید هوار میزد
قمریه از تو لونش چه زار میزد
وقتی سکه ی درشت تو کاسه بود
یهو چشماش می درخشید، برق میزد!
ناز دستشو رو ابروهات میذاشت
چشماتو می بست میگفت خوشبختی!
عمو جون میخوام بگم دنیای ما
دنیای خسته ی دلتنگی ما
ارزش این همه زاری نداره
می بینی ! توقصه ها ،خاطره ها
خوب و بد هر چی که باشه می مونه
گاهی وقتا آدما ،
میون بودن و رفتن می مونن.
آدما وقتی که دلبسته نشن
مثل مرغ بال وپر بسته میشن
بعدش هم از همه چی خسته میشن!
عمو جون میخوام بگم دنیای ما
دنیای فراز و خوشبختی ماست
اما هر کی عاقله خودش بگه
فرق بلبل با کلاغه تو چیه؟
عمو جون غصه نخور میخوام بگم
حالا که میون بازی اومدی
بازی بود و نبودت اومدی
حالا که با عشق و پاکی اومدی
دیگه راز من و تو که قصه نیست
میدی دستتو بگم خوشبختی !؟
|
26 اردیبهشت 86 - 20:02 | |
به انتظار نشستم کزان گلی بدمد
تو در زدی و گل انتظار آوردی
http://www.cloob.com/browse.php?id=687666
|
23 اردیبهشت 86 - 01:02 | |
88888888______88888888_
8888_8888____8888_8888_
8888__8888__8888__8888_
8888___88888888___8888_
8888____888888____8888_
8888_____8888_____8888_
8888______88______8888_
8888______________8888_
8888______________8888_
88888____________88888_
88888____________88888_
88888____________88888_
88888____________88888_
88888____________88888_
88888____________88888_
88888____________88888_
888888__________888888_
_888888________888888__
__888888888888888888___
____88888888888888_____
____88888888888888_____
__88888888888888888____
_888888________88888___
_88888_________________
_88888_________________
_88888_________________
_88888_________________
_88888_________________
_888888________88888___
__88888888888888888____
____88888888888888_____
888888__________888888_
888888__________888888_
888888__________888888_
888888__________888888_
8888888888888888888888_
8888888888888888888888_
8888888888888888888888_
888888__________888888_
888888__________888888_
888888__________888888_
888888__________888888_
|
22 اردیبهشت 86 - 09:12 | |
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ |










