لیست توصیفنامه ها13 آبان 87 - 15:17 | |
مطلبی از یك پزشك روانشناس جایی خوندم دیدم بد نیست شما هم آنرا مطالعه كنید قطعا به دردتان خواهد خورد . قسمتی از آن به شرح زیر است : بعضی ها باهوشند...واقعا باهوشند. در نوشتن نابغه اند در مخ زدن نابغه اند. متاهلند ولی میشینند تو نت و وبلاگها و...مثل یه شکارچی منتظر ؛تا دختر شکار کنند منتها چون میدانند که " به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را" نمیان عکس فشن و مو سیخ سیخی و هیکل کات و فیت بذارن واسه مخ زنی ؛ در عوض کامنت واسه بلاگش میذارن بعد حرفهای فلسفی پیش میکشند و از تهی بودن آرزوهای نسل جدید میبافند .و همه مردها -ما ها- را تهی از فکر و الکی خوش معرفی میکنند و با این ژست یاس فلسفی میان و همگام میشن با روحیات لطمه خورده دختر بدبختی که مثلا فلان شعر را تو بلاگش گذاشته و از دوری معشوق ناله ای زده بعد از هماهنگی هم نوبت همراهیه دیگه - اگر راست گفته باشه- دختر احساس میکنه یه آدم متفاوت اومده تو زندگیش که حاصل دعا ها و تحمل دردهاییست که تو رابطه مزخرف قبلیش داشته ، بعد شماره ردوبدل میشه و تلفن بازی .پسر همچنان ژست " بی اعتنایی" به ظاهر دختر را حفظ کرده تا دختر را کند تحت تاثیر قرار دهد که من مثل بقیه دنبال بدنت نیستم ولی متاسفانه همه داشته این شکارچی ، چند نانوگرم تستوسترونه و ذخیره لغوی خوب واسه مخ جمع کردن. این شکارچی ها گام بعدیشون ژست " مرد تنها" ست ،و اینطوری دخترهای سیندرلا را به راحتی تو تله می اندازند چون سیندرلا ها دخترهایی هستند که فکر میکنند نقش نجات دهنده را در زندگی باید بازی کنند و آدمهای زخم خورده را نجات دهند و غافلند که ببر خودش را به زخمی بودن زده تا تو بیایی سمتش و شکارت کند. وقتی دختر داره باهاشون حرف میزنه شکارچی آه میکشد و سکوتهای معنا دار میکنه که مثلا عمق نداشته اش را نشون بده به دختر.کلی حرفهای خوب از نیچه و کافکا و پاش بیفته از ائمه معصومین هم ردیف بلدند تا مخ بزنند. خیلی هاشون نیز در یاس فلسفی نمایشی شون ، ژست عجیب ضد دین و مذهب میگیرند تا نشون بدهند ادیان ، بندهایی هستند تا انسان فردیتش را پیدا نکند و گوهر درونش را خرج کشیشها کند ! حالا دختر میماند و مردی با دردهای عظیم ، لطمه خورده از زنان بد دیگر و اینجاست که پروسه شکار تمام میشود :مرد شروع میکند به بی اعتنایی و دختر هی دنبالش می افتد و هنوز نمیداند که دهها دختر بیچاره دیگه دنبال شکارچی خود دارند میدوند تو بازی مرد متاهلهای خائن چیزهای دیگه ای هم هست " زن من بهم بی توجه...زن من سنتیه...به خاطر خانواده ام ازدواج کردم که سنتی و مذهبی اند ، من فهمیده نمیشم تو منو میفهمی...من دنبل یک هم صحبتم و دنبال حیوانیت نیستم... " بازی کثیفیست نه؟ رفته بودم بلاگ یکی از این شکارچی ها را میخوندم و لذت میبردم از زیبایی و ترکیب بندی و اشارات زیبای ادبی و فلسفیش ، چون بنا بود گوسفند نباشم حین خوندن اون عبارات و در این اندیشه بودم که چند تا ب ب ئی دارن به این گرگ پا میدن؟؟؟ یه جمله ای یادم افتاد که در بلاگ خانم تقوی نژاد خونده بودم : "گاهی اوقات آدم ها همانطوری که استفراغ می کنند اعتراف می کنند، می خواهند صرفاً یک چیزی را بالابیاورند تا دوباره بتوانند جایش را با همان چیز پر کنند .farrokh |
17 مهر 87 - 14:14 | |
وقتی تویه عصر پاییزی ،چتر بدست داشتی زیر بارون قدم می زدی و باصدای خش خش برگا ریتم گرفته بودی وجای هیچ كسی رو زیر چترت خالی ندیدی ، بدون كه تنهایی اون شبی كه داری سلانه سلانه تو پیاده رو قدم میزنی وبه صدای جیرجیركها گوش میدی. وقتی یادت میوفته الان تو خونه كسی نیست كه منتظرت باشه ، بدون كه تنهایی. وقتی می خواستی گیلاس مشروبتو ببری بالا و تو ذهنت دنبال یه اسم گشتی كه به سلامتی اون بخوری، هی گشتی و گشتی و هیچ اسمی . یه ذهنت نرسید بدون كه تنهایی. اون وقتی كه قهوه ات رو خوردی و قرار شد برای لكه های ته فنجون نیت كنی و چشماتو بستی و یادت رفت كه چی می خواستی و دنبال چی می گردی ، بدون كه تنهایی |
6 مهر 87 - 03:03 | |
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما بردبازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
|
7 مرداد 87 - 07:16 | |
دوست داشتن را از کسی درخواست نخواهم کرد چرا که نمی خواهم فاتح تنفرهای عظیم باشم عشق را دیگر به کسی هدیه نخواهم داد چرا که نمی خواهم فاتح لحظه های رفتن خویش باشم من دیگر تنها به فتح خود می اندیشم و این تنها نبردیست که در آن برنده همواره نزد من است و برای آنان که مرا از من می رانند اکنون نیشتری دارم به تیزی اراده اراده ای که رقصیدن بلد است و خواستن می داند. |
13 اردیبهشت 86 - 10:18 | |
این سخن که هر کس آن چنان است که در دل خود فکر می کند نه تنها همه هستی آدمی را در بر می گیرد ، بلکه چنان جامع است که بیرون می رود و بر همه اوضاع و شرایط زندگیش دست می نهد . به راستی که آدمی همان است که می اندیشد و منش او حاصل جمع تمامی اندیشه های اوست .(اندیشه و کردار زندانبان سرنوشت است )
اندیشه ی ذهن مارا آفریده است . آنچه هستیم با اندیشه پرداخته و بنا شده است . اگر ذهن آدمی از اندیشه های پلید آکنده باشد ، به درد گرفتار می آید .
آدمی توسط خودش آباد یا ویران می شود . در زرادخانه اندیشه به کمال صعود می کند . آدمی استاد اندیشه است ، سازنده منش و آفریننده و شکل دهنده ی وضعیت محیط و تقدیر.
آدمیان نه آنچه را که آرزومند اند، بلکه آنچه را که سزاوارند جذب می کنند .
منبع: (تو همانی که می اندیشی) جیمزآلن
|
29 آبان 85 - 03:15 | |
آرزویم این است ...
نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
.
.
.
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
.
.
.
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنكه تو را می خواهد
.
.
.
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
.
.
.
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه كه دلت می خواهد |













