لیست توصیفنامه ها7 آبان 86 - 11:28 | |
جاده، آن سویِ پُل
مرا دیگر انگیزهی ِ سفر نیست.
مرا دیگر هوای ِ سفری به سر نیست.
قطاری که نیمشبان نعرهکشان از دِه ِ ما میگذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمیکند
و جادهئی که از گُردهی ِ پُل میگذرد
آرزوی ِ مرا با خود
به افقهای ِ دیگر نمیبرد.
آدمها و بویناکیی ِ دنیاهاشان
یکسر
دوزخیست در کتابی
که من آن را
لغتبهلغت
از بَر کردهام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را
دریابم ــ
راز ِ عمیق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش.
بگذار تا مکانها و تاریخ به خواب اندر شود
در آن سوی ِ پُل ِ دِه
که به خمیازهی ِ خوابی جاودانه دهان گشوده است
و سرگردانیهای ِ جُستوجو را
در شیبگاه ِ گُردهی ِ خویش
از کلبهی ِ پابرجای ِ ما
به پیچ ِ دوردست ِ جاده
میگریزاند.
مرا دیگر
انگیزهی ِ سفر نیست.
□
حقیقت ِ ناباور
چشمان ِ بیداریکشیده را بازیافته است:
رویای ِ دلپذیر ِ زیستن
در خوابی پادرجایتر از مرگ،
از آن پیشتر که نومیدیی ِ انتظار
تلخترین سرود ِ تهیدستی را باز خوانده باشد.
و انسان به معبد ِ ستایشهای ِ خویش
فرود آمده است.
□
انسانی در قلمرو ِ شگفتزدهی ِ نگاه ِ من
در قلمرو ِ شگفتزدهی ِ دستان ِ پرستندهام.
انسانی با همه ابعادش ــ فارغ از نزدیکی و بُعد ــ
که دستخوش ِ زوایای ِ نگاه نمیشود.
با طبیعت ِ همهگانه بیگانهئی
که بیننده را
از سلامت ِ نگاه ِ خویش
در گمان میافکند
چرا که دوری و نزدیکی را
در عظمت ِ او
تاءثیر نیست
و نگاهها
در آستان ِ رویت ِ او
قانونی ازلی و ابدی را
بر خاک
میریزند...
□
انسان
به معبد ِ ستایش ِ خویش بازآمدهاست.
انسان به معبد ِ ستایش ِ خویش
بازآمدهاست.
راهب را دیگر
انگیزهی ِ سفر نیست.
راهب را دیگر
هوای ِ سفری به سر نیست.
اردیبهشت ِ ۱۳۴۳
شیرگاه
الف بامداد |
3 مهر 86 - 06:13 | |
arezohato ye ja benvis va yeki yeki ona ro az khoda bekhah....khoda arezohato yadesh nemire amma to yadet mire on chizayi ro ke alan dari arezoye dirozet bodeh |
8 شهریور 86 - 00:40 | |
گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش میکنم
اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه...
نازنین این تمام واقعیت نیست
از دل هر کوه کوره راهی میگذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهار فصل دست کم یکی که بهار است
من هنوز تو را دارم....
__________________ |
5 شهریور 86 - 07:10 | |
جان اسیر دل...دل اسیر دوست ...دوست چه می داند،دل اسیر اوست؟! |
5 شهریور 86 - 00:15 | |
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند
آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
"سایه" آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش
عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت |
28 تیر 86 - 07:11 | |
مراقب افکارخودباشید. زیرا آنها به گفتارتان تیدیل می شود
مراقب گفتارتان باشید. زیرا کردار شما را خواهند ساخت کردار خود را درک کنید زیرا آنها عادتهای شما را خواهند ساخت. به عادتهای خود توجه کنید .
زیرا آنها شخصیت شما را خواهد ساخت. شخصیت خودرا بسازید . چرا که شخصیت شما سرنوشت شما خواهد بود |
- 1
- 2











