تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
4 آذر 86 - 14:43
آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
3 آذر 86 - 13:35
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست .
13 آبان 86 - 00:01
sima jan tavalodet mobarak
8 آبان 86 - 19:56
tavlodet mobarakkk honey ishala 12 sal ba ezat zende bashi
2 آبان 86 - 00:17
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای كهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم وتو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای همچون تو ببارد. دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی عشق به یار نخندم. دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد،همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست یار گره ندهم. من برایت دعا میکنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشو ند برای شاپركهای باغچه خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند. من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند.
6 تیر 86 - 20:28
درشبان غم تنهایی خویش عـابد چشم سخنگوی تو ام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی تو ام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم کاش بر این شط مواج سیاه همه عمر سفر میکردم شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است وای باران ! باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران، باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم که درآن دولت خاموشی هاست با تو در خواب ، مرا لذت ناب هماغوشی هاست از گریبان تو صبح صادق میگشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ نه ، از آن پاکتری تو بهاری؟ نه ، بهاران از توست از تو میگیرد وام هربهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به شب جشن عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و دشت در تمام در و دشت سوگواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفته ای اینک، اما آیا باز برمیگردی چه تمنای محال خنده ام میگیرد آرزو میکردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را من گمان میکردم دوستی همچون فصلی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست من چه میدانستم سبزه میپژمرد از بی آبی سبزه یخ میزند از سردی دی من چه میدانستم دل هرکس دل نیست قلب ها بی خبر از عاطفه اند و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست چه امیدی، چه امید؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من میسوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستوها را بشکستند و کبوترها را آه کبوترها را... و چه امید عظیمی به عبث انجامید من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه، میبینم، میبینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ تو همه هستی من، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟ همه چیز تو چه کم داری؟ هیچ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی ، روی تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که_ مهم نیست زیاد_ و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس! کاشکی میدیدم من به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برخواهم گشت تو به من می خندی من صدا میزنم، آی باز کن پنجره را پنجره را میبندی با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها با تو اکنون چه فراموشی هاست چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم من اگر ما نشوم خویشتنم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟ من چه میگویم آه با تو اکنون چه فراموشی ها با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من من اگر بر خیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
__