تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
19 شهریور 85 - 23:41
salam be abji khodam omidvaram hamishe khosh bashi in dokhtar take bein2khmala aslan nmishe ba 2khtara mogayesash kard kolan ye raper foge herfee dege begam dostash havasho daashte bashano bad khahash ba man tarafan
16 شهریور 85 - 23:16
سلام فقط امیدوارم همیشه تو زندگی موفق باشی و احساسی برخورد نکنی همه بخاطر عشق زاده شده ایم .... عشق پایه و اساس هستی و تنها پایان آنست می نویسم برای تو آخرین وصیتم را شاید درکم کنی: دستهایم را از تابوت بیرون نگه دارید تا همه بدانند هیچ با خود نبرده ام چشمهایم را باز نگه دارید تا همه بدانند چشم به راه کسی بودم دو قالب یخ روی قبرم بگذاریدتا با طلوع خورشید به حالم گریه کنند و عکس معشوقم را کنارم بگذارید تا همه بدانند تشنه ی او بودم
10 مرداد 85 - 21:05
kheili dooset daram abjoole golam ........az tarafe dadashie khoobet ke hamishe be fekrete va to ham hamishe hamdameshi......................khoshgeleie man mikhamet shadid..........ye much gonde........boooooos ......doooset daram
19 تیر 85 - 15:40
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را! اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند . می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است . بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند . روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند. گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد. گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی. هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر. خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی... ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری... باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ... فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی. خورشید و ابر و باد، می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی. می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی، تا روزی محو شوی،هیچ شوی همچنان می ایستی و می خندی و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند
__