تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
8 اسفند 86 - 07:36
یوهانس روسلرمی گوید: شخصی نزد همسایه من آمد و گفت:"گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت..." همسایه ام حرف او را قطع کرد: "قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه؟" -"کدام سه صافی؟" همسایه ام گفت:"اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟" -"نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است." همسایه ام سری تکان داد و گفت: "پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی شادی گذرانده ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود." -"دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند." -"بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما" از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟" -"نه، به هیچ وجه!" همسایه ام گفت:"پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی..
5 اسفند 86 - 20:35
اگر می دانستید یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی دارد،قدر روزهایی را که با غم سپری می سازید ،بهتر می دانستید. "بو علی سینا"
25 بهمن 86 - 12:26
گوشواری به دو گوشم می آو یزم از دو گیلاس سرخ همزاد وبه ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم .کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوز با همان موهای درهم وگردنهای باریک و پاهای لاغر به تبسمهای معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب باد اورا با خود خواهد برد(فروغ)
23 بهمن 86 - 02:06
تو بمن خندیدی و ندانستی که من به چه دلهره ای سیب را از با غچهء همسایه دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب الود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاده به خاک و تو رفتی و هنوز تِک تِک گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانهء کوچک ما سیب نداشت
23 بهمن 86 - 02:04
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین و عشق را كنار تیرك راهبند تازیانه می‌زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبیست نازنین و در این بن‌بست كج و پیچ سرما آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند به اندیشیدن خطر مكن روزگار غریبی‌ست آن كه بر در می‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید كرد دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای بر آن نهان باشد دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای بر آن نهان باشد روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین نور را در پستوی خانه نهان باید كرد عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساتوری خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی می‌كنند و ترانه را بر دهان كباب قناری بر آتش سوسن و یاس شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد خدای را در پستوی خانه نهان باید كرد
23 بهمن 86 - 02:03
هذیان یك مسلول همره باد از نشیب و از فراز كوهساران از سكوت شاخه های سرفراز بیشه زاران از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران از مزار بیكسی گمگشته در موج مزاران می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشك نیازی مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر ناله می پیچد به دامان سكوت مرگ گستر این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در باز كن در باز كن ... تا بینمت یكبار دیگر چرخ گردون ز آسمان كوبیده اینسان بر زمینم آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبینم تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم خون شده از بسكه مالیدم به دیده آستینم كو به كو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم اشك من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته سینه ام از دست این تك سرفه ها صد پاره گشته بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم باز كن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر خشك شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم صید من بودند مهرو یان و من صیاد بودم بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم درد سینه آتشم زد ، اشك تر شد پیكر من لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من خاك گور زندگی شد ،‌ در به در خاكستر من پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم وه ! چه دانی سل چها كرده است با من ؟ من چه گویم همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده ناله ای هستم كنون در چنگ یك فریاد مرده این زمان دیگر برای هر كسی مردی عجیبم ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم كشته شد ، تاریك شد ، نابود شد ، روز جوانم ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من بین چه سان خون می چكد از دامنش بر دیده ی من وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم گر كه شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، كن حلالم آسمان ! ای آسمان ... مشكن چنین بال و پرم را بال و پر دیگر چرا ؟ ویران كه كردی پیكرم را بسكه بر سنگ مزار عمر كوبیدی سرم را باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را سر به بالینش نهم ، گویم كلام آخرم را گویمش مادر ! چه سنگین بود این باری كه بردم خون چرا قی می كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم بس كنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی ! اشكها ! فریادها ای نغمه های زندگانی سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی هر چه كردم یا نكردم ، هر چه بودم در گذشته كرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته عذر می خواهم كنون و با تنی درهم شكسته می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم آرزو دارم كه زیر پای دلدارم بمیرم تالیاس عقد خود پیچید به دور پیكر من تا نبیند بی كفن ،‌فرزند خود را ، مادر من پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابشتا سحر نالید و خون قی كرد ، توی رختخوابش تشنه لب فریاد زد ، شاید كسی گوید جوابش قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته دستهایش چون دو پاروی كج و در هم شكسته پیكر خونین او چون زورقی پارو شكسته می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل تا رساند لاشه ی مسلول بیكس را به منزل آخرین فریاد او از دامن دل می كشد پر این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز كن در باز كن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر آخ.......م... ا...د...ر
__