تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
7 مرداد 87 - 00:51
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند، و تو از او رسم محبت بیاموزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکیه کنی
29 تیر 87 - 18:44
زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست
29 تیر 87 - 15:38
كاش در دهكده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت كمی ارزانی یود كاش اگر گاه كمی لطف به هم میكردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود كاش دریا كمی از درد خودش كم می كرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود كاش به تشنگی پونه كه پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه كه بارانی بود كاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر كاشانی بود كاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود كاش اسم همه دختركان اینجا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود كاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی كاش دعایی بكنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود
29 تیر 87 - 00:40
زنی از تاریخ من سراغ دریچه ای بارانی می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد و تنها آرزویش این است که باورش کنند و در پایان قصه ... پشت تمام این دریچه های خیس ، یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ... وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند . من ثبت خواهم شد در تاریخ: زنی از جنس باران ... خیس خیس ... به ا نتظار مردی بود دستفروش... که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت . من ثبت خواهم شد ، "در تاریخ
24 بهمن 86 - 20:43
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند؟
__