تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
25 آبان 87 - 09:09
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره. وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند. وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است. ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست. ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست
22 آبان 87 - 17:55
تو در چشمانت چه داشتی که هر آیینه ای در آن به حسرت می نشست؟... چشمانت فانوسی از ونوس و کمند گیسوانت آبشار آبنوس من است... تو می دانستی که برایم از ابریشم یاسها می گفتی...تو اهل رود الماسی!!!... از لبانت شهد نیت و از سرانگشتانت مشیت می چکد... در مسیر تو رازها و به دنبالت آوازها برمی خیزند... آنقدر بی تو در خلوت گریه ها سرک کشیدم که شمار آن از شبنم های گمشده در آههای آیینه ها بیشتر است... کاشکی آیینه ی تنهایی ام عریانی نداشت... کاشکی کوه رنجهایم بهاری از رنگ در خود داشت.. .کاشکی این شالیزار خسته را کشت انبوه اندوه نمی کردی... تو اشراق نشا می کنی و من از دور تماشایت می کنم... تو وقتی می گذری همه ی آیینه ها برایت دست تکان می دهند.. .تو از انبوه مسیحا بودنت زنده می کنی نگاه خسته و درمانده ی مرا...
19 آبان 87 - 09:05
امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان در شب کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب بجای می ماند عطر خواب آور گل یاس است دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم . . . تــو . . . پای تا سر تو زندگی که هزار باره بود بار دیگر تــو . . . بار دیگر تو بس که لبریزم از تو میخواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
18 آبان 87 - 10:37
دیشب دوباره دیدمت دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود تو در کنار من بشینی؟..... محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم های تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چیزی شبیه جام بلور دلی غریب حالا شکست وای صدای وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خیال تو بودم حلال بود
22 مهر 87 - 16:44
تقدیم به همه آن کسانی که تابوتم را حمل میکنند. هنگامی که مُردم دو قطره اشک برایم بریزید، یکی اشک غم، که زاده غم بوده ام و دیگری اشک عشق که همیشه با آن زیسته ام . بر روی تابوتم پارچه سیاهی بگذارید كه همه بدانند در میان غم و اندوه میزیسته ام، دستانم را بیرون از تابوت بگذارید تا همه آگاه باشند كه من دست خالی از دنیا رفته ام و به چیزی كه میخواستم نرسیده ام . چشمان مرا باز بگذارید تا همه بدانند كه من چشم انتظار از دنیا رفته ام ، هر روز بر روی سنگ مزارم تكه یخی بگذارید تا به جای چشمان غمزده دلبرم اشك بریزد ، چون راضی به گریستن او نیستم . هرچند در دل یقین دارم كه حتی یك قطره اشك هم برایم نمی ریزد . بر سنگ مزارم بنویسید : آشفته دلی، خسته دلی، خفته در این خلوت خاموش او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته ست خاموش
17 مهر 87 - 15:30
موریس مترلینگ می گوید: انسانها سه دسته اند.عده ای چون مگس هستند.آدمهای عیب جو مثل مگسانند كه فقط روی عیب و كثافتها می نشینند.آدمهای سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستندكه فقط به جمع كردن و انبار كردن می اندیشند و پردازش در كار آنها نیست ولی انسانهای وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گلهای مختلف می نوشند و تبدیل به عسل مصفا می كنند و خلاقیتی در كارشان هست.
__