لیست توصیفنامه ها16 آبان 87 - 18:18 | |
روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ذایقه را باز كنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم كه شب چیز بدی است. و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ ، این همه سبز. صبح ها نان و پنیرك بخوریم. و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام. و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت. و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت. و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت. و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد. و بدانیم كه پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها. و نپرسیم كجاییم، بو كنیم اطلسی تازه بیمارستان را. و نپرسیم كه فواره اقبال كجاست. و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است. و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند. پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر مرغ نمی خواند. پشت سر باد نمی آید. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است. پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون می ریزد. لب دریا برویم، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب. ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس كنیم. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین، می رسد دست به سقف ملكوت. دیده ام، سهره بهتر می خواند. گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است. گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است. و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.) و نترسیم از مرگ (مرگ پایان كبوتر نیست. مرگ وارونه یك زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است. مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید. مرگ با خوشه انگور می آید به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است. مرگ گاهی ریحان می چیند. مرگ گاهی ودكا می نوشد. گاه در سایه است به ما می نگرد. و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است.) در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم. پرده را برداریم : بگذاریم كه احساس هوایی بخورد. بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند. بگذاریم غریزه پی بازی برود. كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند. چیز بنویسد. به خیابان برود. ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت. كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ، كار ما شاید این است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم. پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم. هیجان ها را پرواز دهیم. روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم. آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی". ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم. بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم. نام را باز ستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان. روی پای تر باران به بلندی محبت برویم. در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم. كار ما شاید این است كه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم |
15 آبان 87 - 22:58 | |
سپاس از بودن . سپاس از ماندن . سپاس از رفتن
سپاس از زمین و از زمان . سپاس از تو که که هستی برای من
تا تجربه هایم در مسیر بازی های زندگی ام کامل شود .
سپاس از عشق
سپاس از شعور کائنات . سپاس از خداوند
عشق برای تو
سپاس و سپاس و سپاس
این دعا خیلی مقدسه هر موقع به تاریکی های زندگی
رسیدین با این دعا به آرامش میرسین و بدونین
که نزدیک ترین نقطه به طلوع آفتاب تاریک ترین نقطه شب است |
6 آبان 87 - 17:50 | |
از هجوم نغمه ای بشكافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتی مرده
و به خاك روزهای رفته بسپرده؟
لیك پندار تو بیهوده است:
پیكر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بربسته بود.
چشم می لغزید بر یك طرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم
|
6 آبان 87 - 17:49 | |
دیرگاهی است كه در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیك پاهایم در قیر شب است
رخنهای نیست در این تاریكی
در و دیوار به هم پیوسته
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهایی كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
|
30 مهر 87 - 18:08 | |
دود می خیزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افكندم در آب،
لیك از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شكست.
كس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای كاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیك بر این سوختن دل بسته ام.
نام شعر : مرگ رنگ
رنگی كنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راههای دور
می خواند از بلندی بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
|
30 مهر 87 - 13:29 | |
وقتی طلوع کردی !تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کردهام.تو آنجا مثل یک حجم آبی میدرخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودیام میشد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانهها خیابانهای سبز را میژیمود و میشمرد و میبویید و تمام میکرد و دوباره میشمرد و تمام میکرد و سه باره میشمرد و تمام میکرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود.میخواستم بگذارمش هزار بار خیابانها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ سود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری. اما نشد ونمیشود. تو گفتی برو آنجا.کنار دیوار . من میخواستم دیوار را چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بنبست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلئ دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند میزد و من لجم گرفته بود. بعد تو چسمهای مشکیات را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کردهام. بعد من به دستهات خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکهای از آسمان بودند که روی زمین افتادهبودند. بعد من با قلم سبزی ،تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است |










