لیست توصیفنامه ها29 مهر 87 - 05:06 | |
زندگی را به تمامی زندگی کن
در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی
همچون نیلوفری باش در آب . زندگی در آب و بدون تماس با آب
|
8 مهر 87 - 20:17 | |
صدای همهمه می آید. و من مخاطب تنهای بادهای جهانم. و رودهای جهان رمز پاك محو شدن را به من می آموزند، فقط به من. و من مفسر گنجشك های دره گنگم وگوشواره عرفان نشان تبت را برای گوش بی آذین دختران بنارس كنار جاده "سرنات" شرح داده ام. به دوش من بگذار ای سرود صبح "ودا" ها تمام وزن طراوت را كه من دچار گرمی گفتارم. و ای تمام درختان زینت خاك فلسطین وفور سایه خود را به من خطاب كنید، به این مسافر تنها،كه از سیاحت اطراف "طور" می آید و از حرارت "تكلیم" در تب و تاب است. ولی مكالمه ، یك روز ، محو خواهد شد و شاهراه هوا را شكوه شاه پركهای انتشار حواس سپید خواهد كرد برای این غم موزون چه شعرها كه سرودند! ولی هنوز كسی ایستاده زیر درخت. ولی هنوز سواری است پشت باره شهر كه وزن خواب خوش فتح قادسیه به دوش پلك تر اوست. هنوز شیهه اسبان بی شكیب مغول ها بلند می شود از خلوت مزارع ینجه. هنوز تاجز یزدی ، كنار "جاده ادویه" به بوی امتعه هند می رود از هوش. و در كرانه "هامون"، هنوز می شنوی : - بدی تمام زمین را فرا گرفت. - هزار سال گذشت، - صدای آب تنی كردنی به گوش نیامد و عكس پیكر دوشیزه ای در آب نیفتاد. و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا" نشسته بودم و عكس "تاج محل" را در آب نگاه می كردم: دوام مرمری لحظه های اكسیری و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ. ببین، دو بال بزرگ به سمت حاشیه روح آب در سفرند. جرقه های عجیبی است در مجاورت دست. بیا، و ظلمت ادراك را چراغان كن كه یك اشاره بس است: حیات ضربه آرامی است به تخته سنگ "مگار" و در مسیر سفر مرغ های "باغ نشاط" غبار تجربه را از نگاه من شستند، به من سلامت یك سرو را نشان دادند. و من عبادت احساس را، و به پاس روشنی حال، كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم. عبور باید كرد و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یك حرف خیمه باید زد. عبور باید كرد و گاه از سر یك شاخه توت باید خورد. من از كنار تغزل عبور می كردم و موسم بركت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد. زنی شنید، كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل. در ابتدای خودش بود و دست بدوی او شبنم دقایق را به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید. من ایستادم. و آفتاب تغزل بلند بود و من مواظب تبخیر خوابها بودم و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن شماره می كردم: خیال می كردیم بدون حاشیه هستیم. خیال می كردیم بدون حاشیه هستیم. خیال می كردیم میان متن اساطیری تشنج ریباس شناوریم و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست. در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم كه چشم زن به من افتاد: صدای پای تو آمد، خیال كردم باد عبور می كند از روی پرده های قدیمی. صدای پای ترا در حوالی اشیا شنیده بودم. - كجاست جشن خطوط؟ - نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من. - من از كدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟ - و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سوح عطش كن. - كجا حیات به اندازه شكستن یك ظرف دقیق خواهد شد و راز رشد پنیرك را حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟ - و در تراكم زیبای دست ها، یك روز، صدای چیدن یك خوشه را به گوش شنیدیم. - ودر كدام زمین بود كه روی هیچ نشستیم و در حرارت یك سیب دست و رو شستیم؟ - جرقه های محال از وجود بر می خاست. - كجا هراس تماشا لطیف خواهد شد و نا پدیدتر از راه یك پرنده به مرگ؟ - و در مكالمه جسم ها مسیر سپیدار چقدر روشن بود ! - كدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟ عبور باید كرد . صدای باد می آید، عبور باید كرد. و من مسافرم ، ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشكیل برگ ها ببرید. مرا به كودكی شور آب ها برسانید. و كفش های مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زیبایی خضوع كنید. دقیقه های مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپید غریزه اوج دهید. و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنید به یك ارتباط گمشده پاك. و در تنفس تنهایی دریچه های شعور مرا بهم بزنید. روان كنیدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید. حضور "هیچ" ملایم را به من نشان بدهید." بابل، بهار 1345 یاد بگیریم که کارمان را جدی و خودمان را شوخی بشماریم! یاد بگیریم به یکدیگر کمک کنیم که نعمت مصیبت را درک کنیم! یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه زخم جسم، مهم است. یاد بگیریم که آدمی همان چیزی را باور می کند که پیوسته به خود می گوید. یاد بگیریم که زمان می گذرد چه خوش بین باشیم چه نباشیم دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه ی من همان بالاییست |
7 مهر 87 - 13:12 | |
:
هر كه در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم كه بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!
سر هر كوه رسولی دیدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كردیم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت كردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست
همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ .
در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است
كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم
و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
رستگاری نزدیك : لای گل های حیاط.
نور در كاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان ، كه از آن ، چهره من پیداست.
چیزهایی هست ، كه نمی دانم.
می دانم ، سبزه ای را بكنم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار درخت |
7 مهر 87 - 13:09 | |
اهل كرجم روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستانی ، بهتر از آب روان. و خدایی كه در این نزدیكی است: لای این شب بوها، پای آن كاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه. من مسلمانم. قبله ام یك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف. سنگ از پشت نمازم پیداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتی می خوانم كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو. من نمازم را پی "تكبیره الاحرام" علف می خوانم، پی "قد قامت" موج. كعبه ام بر لب آب ، كعبه ام زیر اقاقی هاست. كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر. "حجر الاسود" من روشنی باغچه است. اهل كاشانم. پیشه ام نقاشی است: گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود. چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم پرده ام بی جان است. خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است. اهل كاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاك "سیلك". نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد. پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، پدرم پشت زمان ها مرده است. پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود، مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد. پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند |
6 مهر 87 - 22:39 | |
زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق. زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه دستی است كه می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه ، كه در دهان گس تابستان است. زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربه شب پره در تاریكی است. زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهایی "ماه"، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر. زندگی شستن یك بشقاب است. زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است. زندگی "مجذور" آینه است. زندگی گل به "توان" ابدیت، زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما، زندگی "هندسه" ساده و یكسان نفسهاست. هر كجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟ من نمی دانم كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست. گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید با زن خوابید. زیر باران باید بازی كرد. زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر كاشت زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی كردن در حوضچه "اكنون"است. رخت ها را بكنیم: آب در یك قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یك دهكده را وزن كنیم، خواب یك آهو را. گرمی لانه لكلك را ادراك كنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم |
29 شهریور 87 - 22:19 | |
امیرالمومنین علی (ع) می فرمایند :
ار نافرمانی خدا در خلوت ها بپرهیزید ، زیرا همانکه شما را می نگرد و گواه شماست ، شما را داوری می کند . |









