تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
27 اردیبهشت 87 - 01:18
…………………………………………………………………………….. این چه عشقیست که در دل دارم ؟ من از این عشق چه حاصل دارم ؟ می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم باز لب های عطش کرده ی من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلب تو با هر تپشی قصه ی عشق تو را می گوید بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم دل از این بخت چه باک ترسم این عشق سرانجام مرا بکشاند به سراپرده ی خاک ……………………………………………………………………… عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت ……………………………………………………………………………… مرگ باورهای خوبم را ببین گریه های بی غروبم را ببین شانه هایم زیر بار غم شكست شاخه های سبز امیدم شكست عشق ما در شیشه فرهاد بود عشق شیرین ریشه اش در باد بود هیچ كس حرف صداقت را نزد هیچ كس دل را بر این دریا نزد یك نفر امروز در چشمم شكست یك نفر بار سفربست و گسست یك نفر با خاطراتم دور شد یك نفر با قصه ها محشور شد
19 اردیبهشت 87 - 19:16
وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم ا ز عدم و سعی از ریشه های یاس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند، باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرفی بخوانی نان است !
14 آذر 86 - 08:21
بخون‌ ! همبغض‌ِ آواره‌ ! که‌ شــــــــــب‌ فریادُ کم‌ داره‌ ! بتارون‌ خلسه‌ی‌ خواب‌ُ ، پیاله‌ دورِ تکراره‌ ! بزن‌ با زخمه‌ی‌ فریاد ... ... بزن‌ تا هرچه‌ باداباد ! از اول‌ من‌ رُ اَزبَر کن‌ ،......... که‌ تا آخر نَرَم‌ از یاد ! بزن‌ تا آخرین‌ پرده‌ ! بزن‌ تا شهرِ بی‌بَرده‌ ! بزن‌ تا بغض‌ِ نشکسته‌ ، دل‌ِ بی‌کینه‌ پُر درده‌ ! بزن‌ تا بی‌پَرُبالی‌ ! بزن‌ تا طبل‌ِ تو خالی‌ ! بزن‌ تا ســــــــــــطرِ ناممکن‌ ! بزن‌ تا دیـــــــــــوِ پوشالی‌ ! بزن‌ تا شعله‌ی‌ یاران‌ ! بزن‌ تا سوزِ بیداران‌ ! بزن‌ تا فتح‌ِ خاکســــــــــــــتر ! بزن‌ تا مرهم‌ِ باران‌ ! بزن‌ تا رقص‌ِ پروانه‌ ! بزن‌ ! ســــــــــــر ریزِ پیمانه‌ ! بزن‌ تا چترِ نیلوفر ! بزن‌ تا سازِ دیوانه‌ !
15 مهر 86 - 13:12
به همین آسانی ... عشقبازی به همین آسانی است ... كه گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی كار همواره باران با دشت برف با قله كوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو بركه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو كبوتر با هم و شب و روز و طبعیت با ما عشق بازی به همین آسانی است ... شاعری با كلماتی شیرین دست آرام ونوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشكی و چراغ شب یلدای كسی با شمعی عشق بازی به همین آسانی است ... كه دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج كنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بكنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشق بازی به همین آسانی است ... هر كه با پیش سلامی در اول صبح هر كه با پوزش و پیغامی با رهگذری هر كه با خواندن شعری كوتاه با لحن خوشی نمك خنده بر چهره در لحظه كار عرضه سالم كالایی ارزان به همه لقمه نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یك خاطره خوش تا فردا در ركوعی و سجودی با نیت شكر عشق بازی به همین آسانی است ...
10 شهریور 86 - 07:51
تولدت ساده ولی صمیمانه تبریک می گویم . برایت سال های سال لطافت طبع میطلبم .
3 شهریور 86 - 10:01
گاو ما ما می كرد گوسفند بع بع می كرد سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد
__