لیست توصیفنامه ها22 تیر 87 - 14:41 | |
سیاهی روز
یه دیوونه بودم واسه تو اما
برای من یه والیوم نبودی
گم شده بودم تو سیاهی روز
اما تو قلب من تو گم نبودی
گم شده بودم ولی تو نه انگار
گم شده بودم ولی تو یه دیوار
جلوی آخرین دریچه شدی
که وا می شد به سمت شعر و گیتار
گم شده بودم تو سیاهی روز
می شد که با چشم تو پیدا بشم
مثه یه قاصدک که اتفاقه
تو دستای مهربونت جا بشم
اما نشد اما نشد
پیدا بشم پیدا بشم
توی سیاهی روز
اما نشد اما نشد
تو دستای تو جا بشم
تو ای پری دلسوز
با این همه آرامش کهکشونا مال تو
فرشته های بی نفس تو سایه بال تو
آرامش صورتی یه پنجره توی ماه
یا که یه نقطه سفید تو یه قلب سیاه
خواننده : کیارش آریا
شعر و آهنگ : هادی خوانساری
تنظیم : محمد قاسمی
صدا بردا : بهزاد بهرامی
HTTP://WwW.AryaMusix.IR
|
15 دی 86 - 00:26 | |
به نام بی نام او
ای ز زلـــفـــت حـلـــقه ای بر پای دل گر درین حلـــقـــه نــباشـــد وای دل
غـــــرقـه ی گرداب حــــیرت از تو شد کـــشـــتی اندیشه در دریـــــای دل
آن ســــعــادت کو که بتــــوانیم گفت با تو ای شـادی جان غــم های دل
نــــه دلـــــم را در غــــمت پروای من نـــــه مرا در عشـــق تــو پروای دل
رفـــته همچون آب در اجــــزای خاک آتـــش عـــشــــق تـو در اجزای دل
چـون غمت را غیر دل جــــایی نبود هست دل جای غم و غم جای دل
هـــر دو عــــالم چیست نزد عارفان ذره ای گـــم گــــشته در اجزای دل
سیف فرغانی
|
24 شهریور 86 - 02:43 | |
پسری خوب و خوشگل همه فن حریف. یه خورده شوخ. یه نمه گنده گوز. دختر کش. از همه مهم تر IT |
12 اردیبهشت 86 - 18:25 | |
راه توانگری
ثروت مسئله هشیاری است . فرانسوی ها قصه ای دارند که گویای همین حقیقت است : مردی فقیر از جاده ای می گذشت که مسافری او را متوقف کرد و گفت :
((رفیق می بینم که فقیری . بیا این طلا را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی.))
فقیر از این خوش اقبالی به وجد آمد و طلا را به خانه آورد. بی درنگ کاری یافت و چنان ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت . سالها گذشت و او که مردی متمول شده بود روزی در راهی به مرد فقیری برخورد و گفت بیا رفیق ! من این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.))
مرد مسکین طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت اما این که برنجی بیش نیست !)) پس می بینیم که مرد نخست با احساس دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد.
هر انسانی در درون خویش ، صاحب یک تکه طلا است. این هشیاری آدمی از طلا و توانگری است که راه هر ثروتی را بر زندگیش می گشاید. آدمی به هنگام طلب ، از پایان سفر خود می آغازد.یعنی ندا در می دهد که پیشاپیش ستانده است .
آری دوستان من سفر به سوی توانگری را باید از انتها آغاز کرد . یعنی اینکه اول خود را توانگر ببینید و برای این توانگری که خدا شما ارزانی کرده شکر گزاری کنید تا آن توانگری را به چشم ببینید .(( باور کنید تا ببینید ))
|
2 اردیبهشت 86 - 20:56 | |
یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید :" کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟
دست ها شروع به بالا رفتن کرد
او گفت : من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.
پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟
باز دست ها بالا رفت
او اینگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟
و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟
اما هنوز دست ها در هوا بود
سخنران گفت : دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید
خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین
ارزش زندگی ما بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه
|
2 فروردین 86 - 20:01 | |
___________@@@@@@
_________@@@@@@@@__________@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@_________@@@@@_______@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@_______@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
____________________@
|












بیا رفیق ! من این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.))
مرد مسکین طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت