لیست توصیفنامه ها2 شهریور 87 - 09:22 | |
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است كه در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
با تقدیم بهترینها... |
18 تیر 87 - 01:21 | |
كاش بر ساحل رودی خاموش ... عطر مرموز گیاهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد ... بسرا پای تو لب می سودم كاش چون نای شبان می خواندم ... بنوای دل دیوانه تو خفته بر هودج مواج نسیم ... می گذشتم ز در خانه تو كاش چون یاد دل انگیز زنی ... می خزیدم به دلت پر تشویش ناگهان چشم ترا می دیدم ... خیره بر جلوه زیبائی خویش كاش در بستر تنهائی تو ... پیكرم شمع گنه می افروخت ریشه زهد تو و حسرت من ... زین گنه كاری شیرین می سوخت كاش از شاخه سرسبز حیات ... گل اندوه مرا می چیدی كاش در شعر من ای مایه عمر ... شعله راز مرا می دیدی |
18 اردیبهشت 87 - 08:41 | |
خدایا تو هم عاشق شو...!!
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردی تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد .....
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ |
6 مهر 86 - 17:15 | |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند،به جز مداد سفید!هیچ کسی به اون کاری نمی داد،همه می گفتند:تو به هیچ دردی
نمی خوری...یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند،مداد سفید تا صبح کار کرد،ماه کشید،مهتاب کشید و اونقد ستاره کشید که کوچیک و کوچیک و کوچیک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی،جای خالی اون با هیچ رنگی پر نشد... |
26 شهریور 86 - 08:09 | |
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست
|
12 شهریور 86 - 08:23 | |
به یکدیگر عشق بورزید اما از عشق بند مسازید
بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما
با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد
همچون سیمهای عود که تنها هستند
گر چه با یک نغمه به ارتعاش در می آیند
دل های خود را بیکدیگر بدهید اما نه برای نگه داشتن
زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر
زیرا ستون های معبد جدای از هم می ایستند
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمیبالند.
جبران خلیل جبران
|












