لیست توصیفنامه ها19 اردیبهشت 86 - 17:17 | |
axe ghashangi gozashti
albate khodet khoshgel tari. |
23 فروردین 86 - 17:27 | |
داستان درباره كوهنوردی ست كه می خواست بلندترین قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز كرد.اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد.
سیاهی شب بر كوهها سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد
میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه می توانی
- پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محكم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...
و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبیده اید ؟ آیا میتوانید رهایش كنید ؟
درباره ی تدبیر خدا شك نكنید . هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها كرده است . و به یاد داشته باشید كه او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد .
|
22 فروردین 86 - 21:44 | |
بی تو، مهتاب شبی، بازاز آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
توكه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهرسفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم ، نه گسستم
****
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
|
18 اسفند 85 - 04:34 | |
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
از وقتی كه مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها كه تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می كردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نكرد
تا لحظه ی مرگ.
مرا از تنهایی چه باک که بی آن تنها تر از تنهایی ام
خسته ام
خسته ام از این زنده بودن های بیهوده
خسته از اغوش سرد ,از بی وفایی
من از این زندگی ها سخت بیزارم
خسته ام
خسته از دل بستن و عاشق نبودن
من مرگ را در اغوش میگیرم
من به خدا سلام میکنم...
www.shahrokh.coo.ir |
11 بهمن 85 - 01:19 | |
اگر بهترین دوستم نیستی لا اقل بهترین دشمنم باش. اگر غمخوارم نیستی لا اقل بزرگترین غمم باش. هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند. پس در بدترین خاطره هایم بهترین باش |
22 دی 85 - 02:50 | |
چندانكه به شكوه در می آییم از سرمای پیرامون خویش
از ظلمت ، از كمبود نوری گرمی بخش
چون همیشه بر می بندیم دریچة كلبمان را ، روحمان را .
|
- 1
- 2












