لیست توصیفنامه ها22 اردیبهشت 86 - 17:43 | |
Salam Raheleh joon,
koobi? tavallodet mobarak. ishalla sad sal zende bashi. |
22 اردیبهشت 86 - 01:45 | |
تولدت مبارک آبجی نازو خوشگلو درسخون خودم
ایشالا که همیشه تو زندگیت موفق و شاد باشی
خیلی دوست دارم از نزدیک روی ماهتو ببینم و ببوسم
ببخشید این همه زود تولدتو تبریک گفتم شاید یه چند وقتی نتونم بیام شایدم...
به هر حال بازم تولدتو بهت تبریک میگم |
13 اردیبهشت 86 - 20:40 | |
خداوند بهترین بندگان خود را از میان عشاق برمیگزیند و همانانند كه گره كور دنیا را به معجزه عشق میگشایند! |
22 فروردین 86 - 13:03 | |
سرمه ی خورشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
باد غریب ، محرم رازم بود
چون بار شب به روی پرم می ریخت
تنها به خواب مرگ ، نیازم بود
هرگز ز لابلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هرگز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
برق ستارگان شب از من دور
در چشم من که پرده ی ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران ، بی نور
من مرغ کور جنگل شب بودم
در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه ی تابستان
در پیش چشم من همه یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم می رفت
چون آتش غروب فرو می مرد
تنها ، سرم به زیر پرم می رفت
یک شب که باد ، سم به زمین می کوفت
و ز یال او شراره فرو می ریخت
یک شب که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو می ریخت
از لابلای توده ی تاریکی
دستی درون لانه ی من لغزید
وز لرزه ای که در تن من افتاد
بنیاد آشیانه ی من لرزید
یک دم ، فشار گرم سرانگشتش
چون شعله ، بال های مرا سوزاند
تا پنجه اش به روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید بود و گرمی آتش بود
با سرمه ای دو چشم مرا وا کرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس . شبان تیره ی بی مهتاب
منقار غم به خک نمالیدم
چون نور آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح ، ننالیدم
این دست گرم ، دست تو بود ای عشق
دست تو بود و آتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه ی خورشدت
|
1 فروردین 86 - 00:53 | |
مثل ماهی زنده ...
مثل سبزه زیبا ...
مثل سمنو شیرین ...
مثل سنبل خوشبو ...
مثل سیب خوشرنگ ...
و مثل سکه با ارزش باشید ...
سال نو مبارک |
22 اسفند 85 - 23:53 | |
جاء الحق
گریبان چاک کن کزشوق آن دلدار می آید
زمان عاشقی گل می کند ، گلزار می آید
سوار مشرقی با یک سبد خورشید در راه است
جمال یوسف کنعان سوی بازار می آید
از این آتش که در دامان قدس افتاده می بینم
علی با اذن حق ، با خنجر تبار می آید
اگر چه دیده خون شد از فراقش ، صبر می باید
ز نخل صبرآخر ، شاخه ها پر بار می آید
چه بیم از دشمنان ، تا ذوالفقار حیدری با ماست
همین فردا ، جهان بر دشمنان دشوار می آید
حرامی می کند نسل ستم ، گر در حریم ما
حرامی زاده در انظار مردم خوار می آید
بساط آفرینش را عدالت گستری یاران
چو نور مهر ناگه از شبان تار می آید
شنو آوای جاءالحق ، طنین افکنده درعالم
خدیو جان نثاران ، احمد مختار می آید
به فرزندان بو سفیان ، مجال یک نفس باقی است
بدو بازو و تیغ حیدر کرار می آید
پریشان خانه دل را منور کن به نور عشق
چمن جوش بهاران زد ، گل دیدار می آید
به امید ظهور
|













