تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
8 اردیبهشت 86 - 16:53
همیشه برای خودت دوستی رو انتخاب کن که دلش اونقدر برزگ باشه که برای جا شدن تو دلش نخوای خودتو کوچیک کنی. like as I select u,my dear
22 فروردین 86 - 21:15
سرمه ی خورشید من مرغ کور جنگل شب بودم باد غریب ، محرم رازم بود چون بار شب به روی پرم می ریخت تنها به خواب مرگ ، نیازم بود هرگز ز لابلای هزاران برگ بر من نمی شکفت گل خورشید هرگز گلابدان بلور ماه بر من گلاب نور نمی پاشید من مرغ کور جنگل شب بودم برق ستارگان شب از من دور در چشم من که پرده ی ظلمت داشت فانوس دست رهگذران ، بی نور من مرغ کور جنگل شب بودم در قلب من همیشه زمستان بود رنگ خزان و سایه ی تابستان در پیش چشم من همه یکسان بود می سوختم چو هیزم تر در خویش دودم به چشم بی هنرم می رفت چون آتش غروب فرو می مرد تنها ، سرم به زیر پرم می رفت یک شب که باد ، سم به زمین می کوفت و ز یال او شراره فرو می ریخت یک شب که از خروش هزاران رعد گویی که سنگپاره فرو می ریخت از لابلای توده ی تاریکی دستی درون لانه ی من لغزید وز لرزه ای که در تن من افتاد بنیاد آشیانه ی من لرزید یک دم ، فشار گرم سرانگشتش چون شعله ، بال های مرا سوزاند تا پنجه اش به روی تنم لغزید قلب من از تلاش تپیدن ماند غافل که در سپیده دم این دست خورشید بود و گرمی آتش بود با سرمه ای دو چشم مرا وا کرد این دست را خیال نوازش بود زان پس . شبان تیره ی بی مهتاب منقار غم به خک نمالیدم چون نور آرزو به دلم تابید در آرزوی صبح ، ننالیدم این دست گرم ، دست تو بود ای عشق دست تو بود و آتش جاویدت من مرغ کور جنگل شب بودم بینا شدم به سرمه ی خورشدت
22 فروردین 86 - 12:57
سرمه ی خورشید من مرغ کور جنگل شب بودم باد غریب ، محرم رازم بود چون بار شب به روی پرم می ریخت تنها به خواب مرگ ، نیازم بود هرگز ز لابلای هزاران برگ بر من نمی شکفت گل خورشید هرگز گلابدان بلور ماه بر من گلاب نور نمی پاشید من مرغ کور جنگل شب بودم برق ستارگان شب از من دور در چشم من که پرده ی ظلمت داشت فانوس دست رهگذران ، بی نور من مرغ کور جنگل شب بودم در قلب من همیشه زمستان بود رنگ خزان و سایه ی تابستان در پیش چشم من همه یکسان بود می سوختم چو هیزم تر در خویش دودم به چشم بی هنرم می رفت چون آتش غروب فرو می مرد تنها ، سرم به زیر پرم می رفت یک شب که باد ، سم به زمین می کوفت و ز یال او شراره فرو می ریخت یک شب که از خروش هزاران رعد گویی که سنگپاره فرو می ریخت از لابلای توده ی تاریکی دستی درون لانه ی من لغزید وز لرزه ای که در تن من افتاد بنیاد آشیانه ی من لرزید یک دم ، فشار گرم سرانگشتش چون شعله ، بال های مرا سوزاند تا پنجه اش به روی تنم لغزید قلب من از تلاش تپیدن ماند غافل که در سپیده دم این دست خورشید بود و گرمی آتش بود با سرمه ای دو چشم مرا وا کرد این دست را خیال نوازش بود زان پس . شبان تیره ی بی مهتاب منقار غم به خک نمالیدم چون نور آرزو به دلم تابید در آرزوی صبح ، ننالیدم این دست گرم ، دست تو بود ای عشق دست تو بود و آتش جاویدت من مرغ کور جنگل شب بودم بینا شدم به سرمه ی خورشدت
20 فروردین 86 - 09:28
درد مشترك انسان معاصر تنهاییست . اگر بتوانیم كسی را از تنهایی نجات دهیم ولی از انجامش سرباز زنیم ، تنها یك چیز را ثابت كرده‌ایم ... و آن درجه خلوص انسانیتمان است... شاد و پاینده باشید.
17 فروردین 86 - 03:55
رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم قصد این قوم فریب است بیا برگردیم عشق بازیچه ی شهر است ولی در ده ما دختر عشق نجیب است بیا برگردیم كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند روستا مامن سیب است بیا برگردیم چه حسابیست در این شهر كه در مبحث جبر جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم
27 اسفند 85 - 05:58
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش، سوزو نوایی نکنیم پر پروانه شکستن،هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم یادمان باشد ، سر سجاده عشق جز برای دل محبوب، دعایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
__