تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
19 بهمن 85 - 16:27
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده. در این سكوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو ومن. برای تو وخویش چشمانی آرزو می كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو وخویش،روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی كه در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون كشد وبگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم.... ================ http://zendaneshokolati.tk ================
3 دی 84 - 08:05
و من کسی را می‌شناسم از تبار کوه از جنس صخره‌های سخت با دلی به لطافت گل‌برگ‌های یاس با روحی به عطر رازقی‌های مست با تنی سخت هم‌چو نارگیل ریشه ریشه و آشفته‌موی در درون همه شیری سپید دلی نرم و شیری‌رنگ کسی که در شبِ سکوت خفته‌گان پژواکِ چکاچکِ شمشیرهای گران آن هیاهویِ آهنین مردان پتک می‌کوبند بس گران بر گوش‌های شنوایَ‌ش و من کسی را می‌شناسم که به شب دل‌بسته است جام گل‌گونی در دست رود خروشانی در دل مستانه می‌رقصد تا سپیده تن سیاهِ شب همه خیس از اشک‌هایِ مردی بیدار مست، اما سخت هوش‌یار که بر حجم خالی مردمان این آدمکان کوکی‌یِ بی‌مقدار خونین‌گریه می‌پاشد تا سپیده‌دمان آوای ناله‌اش می‌پیچد در همه شب اما آشفته نگردد خواب مردمان این خوش‌خفته‌گان مرده این رنگ‌های مات و ماسیده این پرده‌ی روی‌ورنگ ‌باخته به نیرنگ و ریا و زنگ آلوده و من کسی را می‌شناسم که با دمیدن سپیده خسته و رنجور و تن‌فرسوده می‌ریزد بر دیوار همه دل‌آشوبه بر دیوارهای چرکین و زرد خونابه بالا ‌آورد به‌گاهِ پگاه چرکابه‌‌ای از دیده و شنیده از رنجِ ‌‌برده و دردِ آشامیده از همه تن‌های به نیرنگ آلوده از همه گفتار پوچ و دل‌آسوده از مردمانی که دردشان تن پندارهاشان همه پوسیده دست‌هاشان همه دامی سیاه‌ برق نگاه‌اشان همه تار چشمان‌اشان همه تور دل‌هاشان کرم‌های گور این دام‌های پوسیده و فرسوده به تب‌وتاب تن همه آلوده و من کسی را می‌شناسم که سحرگاه با تنی خسته روحی نالان و فرسوده گرد آرد خرده‌های روح پاره‌های رنج و اندوه بازگردد به میان نامردمان با لب‌خندی بر چهره زهرخندی دردآلوده گم شود در هیاهوی روز تا شب از ره درآید دگرباره شبِ سیاهِ درد و اندوه شبِ سر به سیاهی کوفتن شبِ مستانه‌یِ درد شستن شبِ بی‌زاری بالاآوردن شبِ تنهای سیاه‌مستان شبِ بیداریِ هوش‌یاران شبِ آواز چکاچک شمشیرهایِ مردان در سکوتِ رویای خوش خفته‌گان مرده در گورستانِ خاموش آدمکان این زنده‌گانِ آدم‌خوار این خسبیده‌گانِ جاوید کسی سرگشته و شوریده و نالان می‌خروشد، می خروشد و من کسی را می‌شناسم از تبار کوه ... برای کسی که مثل هیچ‌کس نیست. او که بس دردآشناست و خونین‌دل
__