تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
5 خرداد 87 - 16:12
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
10 دی 86 - 11:54
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می خواهم عذابم می دهند بعد از این با بی کسی خو می کنم آنچه در دل داشتم رو می کنم خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ نیستم از مردم خنجر پرست بت پرستم بت پرستم بت پرست!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند دشنه ی نامرد بر پشتم نشست از غم نا مردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمی گویم که خاموشم نکن من نمی گویم فراموشم نکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت بادشیرین شادباش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون از حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم بسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه گاهی بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفائل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم....
30 آذر 86 - 03:25
ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم. من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت. دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم. زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.
19 آذر 86 - 15:34
مرا قولیست با ماهی كه ان ماه ، ماه من باشد مرا عهدیست با جانان كه جانان ، جان من باشد
__