لیست توصیفنامه ها26 تیر 85 - 22:55 | |
کسی که هزار سال زیسته بود!
..دور روز مانده به پایان جهان.تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پرشده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود..پریشان شد وآشفته وعصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بدو بیراه گفت.خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت.خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد.دلش گرفت وگریست وبه سجاده افتاد.
خدا سکوتش را شکست وگفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بدو بیراه وجارو جنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن.لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز با یک روز چکارمی توان کرد........خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند. گویی که هزار سال زیسته است.آنکه امروزش را در نمی یابد.هزار سال هم به کارش نمی آید.آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو زندگی کن.او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.می تر سید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد........بعد با خودش گفت:وقتی فردای ندارم.نگه داشتنه این زندگی چه فایدهای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سرو رویش پاشید.زندگی را نوشید.زندگی را بویید.چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود.می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.او در آن روز آسمانخراش بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد.اما........
در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید .کفشدوزکی را تماشا کرد.سرش را بال گرفت وابرها را دید.به آنهای که نمی شناختنش سلام کرد وبرای آنها که دوستش نداشتند از ته د ل دعاکرد .
او در همان یک روز آشتی کرد وخندید وسبک شد ولذت برد وسرشارشد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد.اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند .امروز او در گذشت ..............کسی که هزار سال زیسته بود!
|



