لیست توصیفنامه ها27 آبان 87 - 16:01 | |
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد؛ خار خندید و به او گفت: سلام و جوابی نشنید. خار رنجید ولی هیچ نگفت ؛ ساعتی چند گذشت, گل چه زیبا شده بود . دست بی رحمی آمد نزدیك ؛ گل سراسیمه ز وحشت افسرد ؛ لیك آن خار در ان دست خزید و گل از مرگ رهید..... صبح فردا كه رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت : سلام |
27 آبان 87 - 13:19 | |
دوست كسی است كه همه كارهای تو برایش مهم باشد دوست كسی است كه در خوشی ها و ناخوشی ها به او رو كنی دوست كسی است كه همه كرده های تو را بفهمد دوست كسی است كه حقیقت را درباره خودت به تو بگوید دوست كسی است كه بداند در هر حال چه بر سر تو می آید دوست كسی است كه با تو رقابت نكند دوست كسی است كه وقتی همه چیزبرای تو خوب است از ته دل خوشحال شود دوست كسی است كه وقتی اوضاع خوب نیست بكوشد تو را شاد كند دوست كسی است كه امتداد تو باشد و بدون او كامل نباشی
|
27 آبان 87 - 13:19 | |
دوست كسی است كه همه كارهای تو برایش مهم باشد دوست كسی است كه در خوشی ها و ناخوشی ها به او رو كنی دوست كسی است كه همه كرده های تو را بفهمد دوست كسی است كه حقیقت را درباره خودت به تو بگوید دوست كسی است كه بداند در هر حال چه بر سر تو می آید دوست كسی است كه با تو رقابت نكند دوست كسی است كه وقتی همه چیزبرای تو خوب است از ته دل خوشحال شود دوست كسی است كه وقتی اوضاع خوب نیست بكوشد تو را شاد كند دوست كسی است كه امتداد تو باشد و بدون او كامل نباشی
|
19 آبان 87 - 10:56 | |
روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با هم دیدار كردند و به هم گفتند: برویم در دریا تن بشوییم. پس از مدتی, زشتی به ساحل برگشت و لباسهای زیبایی را به تن كرد و رفت. زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و جامه خویش را نیافت. او از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود, ناچار خود را با جامه زشتی پوشاند و به راه خود رفت. و تا همین امروز مردان و زنان یكی از آن دو را جای دیگری میگیرند. اما هنوز افرادی هستند كه سیمای زیبایی را دیده اند و او را صرفنظر از زیباییش میشناسند. بعضی ها هم چهره زشتی را میشناسند. و لباسها او را از چشم ایشان پنهان نمیدارد. |
18 آبان 87 - 19:29 | |
گاهی لیز خوردن بهونه است تا دست هایی رو كه بیشتر دوست داریم محكمتر فشار دهیم. با تقدیم بهترینها.... |
18 آبان 87 - 19:27 | |
من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم.... |









