مرد 29 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل 5 سال و 3 ماه و 11 روز سن کلوبی ، چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ...که دل به دست کمان ابرویست کافر کیش
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ...ولیکن ...
بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی ؛ آهنگ اشتیاق دلی دردمند را /شاید که بیش ازین نپسندی به کار عشق ؛ آزار این رمیده ی سر در کمند را/بگذار سر به سینه ی من، تا بگویمت : اندوه چیست،عشق کدام است،غم کجاست / بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان ؛ عمری ست در هوای تو از آشیان جداست / دلتنگم آنچنان که:اگر بینمت به کام ؛ خواهم که جاودانه بنالم به دامنت / شاید که جاودانه بمانی کنار من ؛ ای نازنین-که هیچ وفا نیست با منت-/ تو،آسمان آبی آرام و روشنی ؛ من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو/ یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم ؛ با اشک شرم خویش بریزم به پای تو/ بگذار تا ببوسمت،ای نوشخند صبح ؛ بگذار تا بنوشمت،ای چشمه ی شراب / بیمار خنده های تو ام،بیشتر بخند ؛ خورشید آرزوی منی،گرم تر بتاب /
ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست... یا كه من بسیار مستم یا كه سازت ساز نیست... ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو... یا كه من مست و خرابم یا كه تارت تار نیست…
زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ ؛ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست
تو را به جای همه ی كسانی كه نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی كه نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی كه آب می شود وبهای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی كسانی كه دوست نمیدارم دوست می دارم ...
یادمان باشد، فردا ،حتما، ناز گل را بكشیم...
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...!... زندگی شیرین است! زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت .... !!!
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی...
(سهراب سپهری...روانش شاد)
بارالها از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی باقی بگذار تا یادمان نرود عشق و دوست داشتن را به اندازه ی یک مشت"اندازه ی یک لبخند "یک خاطره" یک نگاه تا دوباره بشکفد و سیراب گرداند قلب و روح و جسممان را ...بار خدایا بر من رحم کن .بر من که ناتوانم رحم کن. نباشد؛ هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد...