تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
26 فروردین 86 - 07:19
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس كردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش دیدی برای یكبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر
11 فروردین 86 - 22:48
خدایا ! مرا به گو نه ای بساز شکل بده و بتراش که مایه شرمساری تو نباشم
11 فروردین 86 - 01:36
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده. در این سكوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو ومن. برای تو وخویش چشمانی آرزو می كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو وخویش،روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی كه در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون كشد وبگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم....
11 فروردین 86 - 01:35
من آن نیستم کز سر مصلحت سر به درگاه ظالم گذارم !! و یا از غم نان ... نیایش کنم ناکسی را! و یا گل بنامم خسی را !
24 آذر 85 - 20:16
مرگ پایان كبوترنیست مرگ وارونه یك زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند مرگ مسوول قشنگی پر شاپرك است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودكا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم
23 آذر 85 - 22:05
بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه اندوه مرا بچین که رسیده است دیری است که خویش را رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم فرسوده راهم چادری کو میان شعلهو باد دور از همهمه خوابستان ؟ و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه ریبای من است صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم دوست من هستی ترس انگیز است به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو نزدیک ای تا من سراسر من شوم
__