تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
28 اردیبهشت 87 - 11:26
قاصد امد گفتمش ان یار سیمین بر چه گفت........ گفت با دردم بسازد .. گفتمش دیگر چه گفت.......... گفت دیگر پا زحد خویش نگذارد برون......... گفتمش جمعست از پا خاطرم از سر چه گفت......... گفت سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد....... گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت...... گفت جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت ......... گفتمش من سوختم در باب خاکستر چه گفت...... .گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد......... گفتمش بر باد رفتم در صف محشر چه گفت....... گفت در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد...... .گفتمش من زنده گردیدم زخیر و شر چه گفت..... گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب..... گفتمش این است احسان چون از این خوشتر چه گفت.......................... .گفتا نگو دیگر چه گفت
17 فروردین 87 - 18:05
کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می گذارند . احساسها بر افکار و کلمه ها مؤثرند . اندیشه ها بر کلمه ها و احساسها تاثیر می گذارند . بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم . نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم . بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود . نگوییم : گرفتارم . بگوییم : راست می گی؟ راستی؟ نگوییم : دروغ نگو . بگوییم : خدا سلامتی بده . نگوییم : خدا بد نده . بگوییم : هدیه برای شما . نگوییم : قابل ندارد . بگوییم : با تجربه شده . نگوییم : شکست خورده . بگوییم: قشنگ نیست . نگوییم : زشت است . بگوییم: خوب هستم . نگوییم: بد نیست . بگوییم : مناسب من نیست . نگوییم : به درد من نمی خورد . بگوییم : با این کار چه لذتی می بری؟ نگوییم : چرا اذیت می کنی؟ بگوییم : شاد و پر انرژی باشید . نگوییم : خسته نباشید . بگوییم: من . نگوییم: اینجانب . بگوییم: دوست ندارم . نگوییم: متنفرم . بگوییم: آسان نیست . نگوییم: دشوار است . بگوییم : بفرمایید . نگوییم : در خدمت هستم . بگوییم : خیلی راحت نبود . نگوییم : جانم به لبم رسید . بگوییم : مسئله را خودم حل می کنم . نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد
18 اسفند 86 - 12:11
یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!" من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد. عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم. همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!" او به من نگاهی كرد و گفت: " هی ، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" محسن خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد. او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. محسن كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم. من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند. حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم! امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!" او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی". گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم." من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. محسن نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت." من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد. پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن. خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
5 اسفند 86 - 17:50
گفتگو با خدا گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره) ::. گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف) ::. گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور) ::. گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود) ::. گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر) ::. گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران) ::. گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتی: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر) ::. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب) ::. با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود میفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
11 بهمن 86 - 19:03
دوست كسی است كه همه كارهای تو برایش مهم باشد دوست كسی است كه در خوشی ها و ناخوشی ها به او رو كنی دوست كسی است كه همه كرده های تو را بفهمد دوست كسی است كه حقیقت را درباره خودت به تو بگوید دوست كسی است كه بداند در هر حال چه بر سر تو می آید دوست كسی است كه با تو رقابت نكند دوست كسی است كه وقتی همه چیزبرای تو خوب است از ته دل خوشحال شود دوست كسی است كه وقتی اوضاع خوب نیست بكوشد تو را شاد كند دوست كسی است كه امتداد تو باشد و بدون او كامل نباشی
7 بهمن 86 - 17:49
خدا رو شکر؛ من می­تونم راه برم ... کسانی هستند که هیچ­وقت نتوانسته­اند حتی یک قدم بردارند. خدا رو شکر؛ من می­تونم تمام زیبایی­های پیرامونم رو ببینم ... کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه است. خدا رو شکر؛ من می­تونم به موسیقی گوش کنم ... کسانی هستند که تمام زندگیشون رو در سکوت و بی­صدایی سپری می­کنند. خدا رو شکر؛ دل رئوف و شکننده­ای دارم ... کسانی هستند که انقدر دلشون سنگ شده هیچ محبت و احساسی رو درک نمی­کنن. خدا رو شکر؛ من می­تونم کار کنم ... کسانی هستند که برای رفع کوچک­ترین نیازهای روزمرشون هم به دیگران محتاجند. خدا رو شکر؛ به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم ... کسانی هستند که از این نعمت وافری که به من داده­ای بی­بهره­اند. خدا رو شکر؛ که کسی هست که منو دوست داره ... کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچ­کس مهم نیست.
__