تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
30 مهر 87 - 20:45
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار با خبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد. این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود
28 مهر 87 - 23:41
دان هرالد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید: "البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم . اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم . سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم . در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است". اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم...
5 تیر 87 - 19:03
خنده، بهترین روح جنگ با زندگی است. آناتول فرانس فهمیدن بهتر از دانستن است. گوستاو لوبن كوشش اولین وظیفه انسان است. گوته قوی ترین اهرم ها، اراده است. اسمایلز نزدیك ترین چیزها مرگ و دورترین چیزها آرزوست. سقراط حقیقت را دوست بدار اما اشتباه را عفو كن....ولتر برای جلب علاقه، باید اظهار علاقه مندی كرد .دیل كارنگی خیال هایت را کنار بگذار و نیتت را خالص کن آنوقت حقیقت در قلبت می تابد (ملا صدرا ) خود را قربانی کنیم بهتر است تا دیگران را. گاندی انسان ها به طور كلی، چیزی جز كودكان بزرگ نیستند .ناپلئون بناپارت صاحبان اخلاق، روح جامعه خود هستند. امرسون دنیا به امید برپاست و انسان به امید زنده. علی اكبر دهخدا مرد نیك، صدای وجدان را می شنود .ضرب المثل اسپانیایی
17 خرداد 87 - 14:07
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه که می برند مرا روی شانه های سیاه صدای گریه بلند است و جمله هایی هم شبیه ِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه به گوش ِ یخزده ام می رسد ، و فریادی شبیه ِ حرمت ِ این لا اله الا الله ! و چشم هام ، که چشم انتظار ِ تو هستند ! ( اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه ) و بغض می کند آن جا جنازه ی من که "تو" را همیشه "نفس" می کشید و "خود" را "آه" ! چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و ُ رسیده ام به غزل ، گُل ، شکوفه ، دریا ، ماه ! بدون تو ، همه ی عمر من دو قسمت شد : " دقیقه های تکیده " ، " دقیقه های تباه " اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم سکوت می کنم و شرح قصّه را کوتاه که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند " غروب ِ جمعه " و " مرگ " و " وجود ِ من " همراه ! برای بدرقه نعش من بیا ( هر روز ) که کار من شده سی بار مرگ ( در هر ماه )
17 خرداد 87 - 01:26
شعر ماموستا هژار روی سنگ قبر خویش تقدیمی از طرف پیرس به تمامی عاشقان فرهنگ کردی لاوه کان..گه وره کچان..نازداران دلبه ران..دل ته ره کان...دلداران ده مه رون..تاویک بمینن لیره فاتیحایه ک بخوینن خیره له نیو ِئه م گوره هه ژار نیژراوه زور له ریی ئیوه جه فای کیشاوه ژینی خوی کرده فیدای خوشی کورد له ریی ئا زادی به ناکامی مرد دا تو خودا کاتی که ئازادیو سه ند ره گزی خوین مژه کانو هه لقه ند کیژو کور هه رچی به لاما لادا پیم بلی و پایی به قبرم دادا ئه ی هژار به سیه تی مردن هه سته موژده بی مه و ته نه کت سه ر به سته
28 اردیبهشت 87 - 01:29
(از طرف پیرس تقدیم به عاشقان شاملو) در این بن بست................... دهانت را می بویند مبادا كه گفته باشی ((دوستت دارم)) دلت را می بویند روزگار غریبی ست ، نازنین ! وعشق را كنار تیرك راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد. در این بن بست كج و پیچ و سرما آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مكن. روزگار غریبی ست ، نازنین! آن كه بر در می كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید كرد . آنك قصابانند بر گذر گاه مستقر ، با كنده و ساطوری خونالود روزگاز غریبی ست ، نازنین! وتبسم را بر لبها جراهی می كنند وترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد. كباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست ، نازنین! ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد.
__