لیست توصیفنامه ها16 اردیبهشت 86 - 16:12 | |
پروانه ها ارزش وقت را بهتر می فهمند
خیلی از پروانه ها فقط یک روز عمر می کنند. به همین دلیل وقت را بهتر از آدمها
می فهمند. اگر بنا بود آدمها هم صبح تولد شوند و غروب با رتن خورشید بمیرند
حتماْ برای هر ثانیه شان خیالتی داشتند.
اما اغلب آدمها با اینکه هزاران طلوع و غروب خورشید را تلف می کنند باز به وقت
مرگ به بهانه آرزویی محال می خواهند یک روز بیشتر زنده بمانند.
|
14 اردیبهشت 86 - 03:39 | |
سلام دوست عزیزم
روزی که تصمیم گرفتم کلوب بچه های باحال اصفهان را فعال کنم اصلاً با خودم فکر نمیکردم که روزی این کلوب را جزء کلوب های محبوب ببینم.
اما لطف شما دوستان باعث شد که هم اکنون این کلوب با اعضایی بیش از 400 نفر در صفحه 5 کلوب های برتر جای بگیره.
بوسیله این پیام میخواستم تا از همگی شما تشکر بکنم، موفق و موید باشید. در پناه حق
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
منتظر شما هستم(امتیاز فراموش نشه) :
کلوب بچه های باحال اصفهان
http://www.cloob.com/club.php?id=18358
|
28 فروردین 86 - 05:53 | |
دوست من اقا پژمان
میخواستم بابت ایجاد بحث مفید و هدف مند مکالمه به زبان انگلیسی در کلوب گردشگران تشکر کنم - به امید موفقیت در تمام مراحل زندگی شاد وموفق باشید سید محمود |
27 فروردین 86 - 08:32 | |
salam Pejmane aziz
Sale no ro tabrik migam
lotfan Profile man ro bebinin
khoshhal misham age esme shomaro ham to liste sabte name Sitemon bebinam
va baad nazareton ro ba ersale ID e yahoo
va add kardan toie liste dostan be man khabar bedin
ta betoonim ertebate mofidi dar Eraeye behtar o bishtare
Khadamte ONLINE Ma be Shoma dashte bashim
thx
Sami |
27 فروردین 86 - 05:24 | |
شعله های آتش عشق:
روزی پیر معرفتی،یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.نزد او رفت و جویای حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه ی مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند...
استاد پیر با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟
شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود؟
استاد پیر با لبخند گفت : چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!دخترک اگر رفت،با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر! بگذار تا صاحب واقعی این شور هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند!به همین سادگی!!!
منتظر شما هستم(امتیاز فراموش نشه) :
کلوب بچه های باحال اصفهان
http://www.cloob.com/club.php?id=18358
|
26 فروردین 86 - 05:43 | |
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... .
روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند.
از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!
منتظر شما هستم(امتیاز فراموش نشه) :
کلوب بچه های باحال اصفهان
http://www.cloob.com/club.php?id=18358 |












Sami