تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
10 مرداد 87 - 21:31
زندگی یعنی بازی. سه ، دو ، یک … سوت داور............ بازی شروع شد!!! دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، دل شکستی ، عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی… بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازی تمام شد... زندگی را باختی اشکاتو پاک کن همسفر گاهی باید بازی رو باخت اما اینو یادت باشه باز می شه زندگی رو ساخت hossain sardare tanhai !!!!!!10000$$$$
27 تیر 87 - 11:02
خدایا .. چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ... چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ... وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی... وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی... مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور... اگر بی عقلم و عاشق خدایا مرا ببخش.. اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام.. اگر عشقم گناهی نابخشودنی است و اگر گناهم را دوست می دارم خدایا مرا ببخش.. ...مرا ببخش مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام....
26 تیر 87 - 12:34
For My Dad For the father that you are , and the father that you've been, If I had a choice to make, I'd choose you, Dad, again. For the trials I put you through, and for the times I let you down, I'm proud you've finally seen, how God turned my life around. You never ran away, when the times were tough to take... instead you gave me courage, to face my own mistakes. Thank you for your strength, and the faith to see me through... the love you gave to me, is the love I'm sending you!
25 تیر 87 - 10:29
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
19 تیر 87 - 22:00
شب جمعه اول ماه رجب لیله الرغائب که به آن شب آرزوهامی گویند بیا دست دعا برداریم میگن شب لیله رغائب شب آرزوهاست و هر آرزویی كنی براورده می شود امیدوارم همه به آرزوهاشون برسن ما را هم دعا كنید این الرجبییون….؟؟ شماره معکوس برای لیلة الرغائب شروع شده..... شب آرزوهای بر آورده نشده.... شب دلهایی که لحظه شماری کردند....برای.... لحظه های آسمونی........ لحظه های آسمونیتون داره شروع میشه ...... همین حالا تا آسمون هفتم رو چک کن...... و توی این شبه که زیارت نامه عشاق امضا میشود.... پس یه کاری کنیم که جانمونیم .......از ضیافت عشق......... توی این شب باید بهش بگی.......... مهربون عاشق ! اومدم که جبران کنم.... و بدونیم که بی ذوب شدن ناب شدن ممکن نیست ...............پس .............. دلا بسوز که سوز تو کارها میکند ما رو از دعای خیر محروم نکنید التماس دعا
18 تیر 87 - 19:01
دلم می خواهد چیزی بنویسم،نامه ای ،شعری ،درد دلی... اما دلم گرفته است...یادش بخیر،اون روزها،دلم كه می گرفت،حالی بود برای نوشتن! اون روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همون "دلتنگی ها" ، تنگ شد ... راستش میان خاطره و تداعی دست و پا میزنم. میان فراموش شده ها غرق می شوم... یادش بخیر ... یادش بخیر سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها... اگر تو هم جای من بودی، دلت می گرفت جز خاطراتت چیزی برای مرور كردن داشتی؟! تو اگر جای من بودی غوطه ور در یك دریا تداعی جز دست و پا زدن چه می كردی؟! اینها سیاهی نیستند،اینها خاطره ها و تداعی های من هستند. برای من گنجهای زیر خاكی كه هروقت دست و بالم خالی می شن به آنها پناه می برم... هروقت دلم می گیره ،یاد اون روزهای اول می افتم،یاد سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها... یاد دلتنگیها،درد دلها....یاد انتظار كشیدنها و لحظه شماریها...یاد دست خالی و دل پر بازگشتنها... شاد می شوم...لذت می برم...با تمام وجود....شادی تنها خندیدن نیست....اونهم در این غمكده! اشتباه ما دل بستنهای ماست...دل بستن آغاز دل كندن است... صمیمی ترین دوستها و همراهان هم وقتی بی حوصله می شوند،می رن... دل نباید بست...باید لذت برد...باید از دوست داشتنیها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد... یادش بخیر دوباره وقتی كه چشمام روی هم بسته میشه وقتی دلم از زمونه خسته میشه چشمامو دریا می كنم یاد قدیما میكنم . یادش بخیر اون قدیما.اون وقتی كه بچه بودیم . اون وقتی كه فقط و فقط از زندگی بازی كردن و خوشحالی رو بلد بودیم. اون وقتی كه كنار مامان و بابا و خانواده یه جمع صمیمی داشتیم . اون وقتی كه فارق از همه دنیا و سختیها و مشكلات از زندگی فقط خندیدن بلد بودیم .چه روزایی بود . اون روزا كه همه عشق و فكرمون این بود كه كی بزرگ میشم ، غافل از اینكه بزرگ شدن تازه اول همه سختیهاست. اون موقع ها كه صدای خنده هامون همه فضای خونه رو پر می كرد . اون وقتی كه با بچه های كوچه بازی می كردیم و سر كوچكترین و كمترین چیزا با هم قهر می كردیم . اما دلامون اینقدر پاك و صاف بود كه در عض كمتر از یه ربع ساعت همه چیزو فراموش می كردیم . یادش بخیر بچگی هامون ......
__