تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
27 آبان 87 - 08:25
کاش از پشتِ این دریچه‌ی بسته دستِ کم صدای کسی از کوچه می‌آمد می‌آمد و می‌پرسید چرا دلت پُر و دستت خالی وُ سیگارِ آخرت ... خاموش است؟ و تو فقط نگاهش می‌کردی بعد لای همان کتابِ کهنه یک جمله‌ی سختِ ساده می‌جُستی و دُرُست رو به شبِ تشنه می‌نوشتی: آب! می‌نوشتی کاش دستی می‌آمد وُ این دیوارهای خسته را هُل می‌داد می‌رفتند آن طرفِ‌ این قفل کهنه و اصلا رفتن ... که استخاره نداشت!
20 آبان 87 - 09:11
غروب آخرین دیدار كه لب های تو می لرزید و اشك غم میان جام چشمان تو می جوشید كنار هم در كوچه های آشنا راه می رفتیم، نگاهت كوچه های آشنا را سخت می فشرد. دلم آزرده بود آن شب و راه ما ز یكدیگر جدا می شد دو دستت را میان دست هایم گرفتم، به تو گفتم كه : دگر دست هایت گرمی دستی نوازشگر را ندارد . حیف نگاهت خیره شد به من و اشك غم روی گونه هایت ریخت و من هم گریه سر دادم، لبانت می لرزید و گل گریه ز چشمان من می چید. دریغا لحظه ای دگر به من گفتی: كه من رفتم خداحافظ تو می رفتی و من از پشت موج اشك اندام تو را تا دور می دیدم، كه از من دورتر می شد. دلم می خواست از ژرفای دل فریاد برآرم و به تو بگویم : نرو برگرد، نرو من بی تو می میرم و لیكن بغض راه گفته هایم را بست... و ای كاش عمر عشقم اندازه ی گل نبود.....
19 آبان 87 - 18:12
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید ------------------------------------------------------------------ شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد. ------------------------------------------------------------------ شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت ------------------------------------------------------------------ شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد ------------------------------------------------------------------ ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس ------------------------------------------------------------------ شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن امـــید هستم ------------------------------------------------------------------ با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد ------------------------------------------------------------------ نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود ------------------------------------------------------------------ هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خد زنده نگه داریم آری... تا شقایق هست زندگی باید کرد...!
18 آبان 87 - 12:09
چقدر فاصله اینجاست بین آدمها چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها كسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شكوفاست بین آدمها كسی به خاطر پروانه ها نمی میرد تب غرور چه بالاست بین آدمها و از صدای شكستن كسی نمی شكند چقدر سردی و غوغاست بین آدمها میان كوچه دلها، فقط زمستان است هجوم ممتد سرماست بین آدمها ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست چقدر قحطی رویاست بین آدمها كسی به نیست دلها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها و حال آینه را هیچ كس نمی پرسد همیشه غرق مداراست بین آدمها غریب گشتن احساس ،درد سنگینی ست و زندگی چه غم افزاست بین آدمها مگر كه كلبه دلها چقدر جا دارد چقدر راز و معماست بین آدمها چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل و اهل عشق چه رسواست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها میان این همه گلهای ساكن اینجا چقدر پونه شكیباست بین آدمها تمام پنجره ها بیقرار بارانند چقدر خشكی و صحراست بین آدمها و كاش صبح ببینم كه باز مثل قدیم نیاز و مهر و تمناست بین آدمها بهار كردن دلها چه كار دشواریست و عمر شوق چه كوتاست بین آدمها میان تك تك لبخند ها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها 09121581924
17 آبان 87 - 17:08
یک شعر بلند و زیبا از «ویکتور هوگو» تقدیم به زیباترین رز دنیا اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم! 09121581924
13 آبان 87 - 15:45
همیشه از خدا یه مونس می خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه و دلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه. .... تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم، ساده و بی ریا مثلِ خنده ها و نگاه های معصومانه ات. اسمِ زیبایِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چیده ام. شاید عشقِ تو والا ترین مقامی است که به افتخارِ آن نائل آمده ام. دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی تو که تمام ِسلولهایِ تنم رو بنام خودت قباله کرده ای، دوست دارم وقتی به خانه می آیم دست هایِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هایِ منتظرم به پرواز درآیند. تو زمینی نیستی، تو فرشته ای هستی که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است. هر شب وقتی به جستجویِ تو می نشینم آسمان را در نگاهم جا میکنم ناخودآگاه به سجده می روم و تو را می بارانم. تو شاه بیتِ غزل هایی هستی که جرقه اش را در ذهنم می زنی. من دیگر از آنِ خودم نیستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. همیشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگیمان را در ذهنم به تصویر می کشم. بی تو تاریکم و با تو یلدایی ترین شبِ سال. کنارم باش تا آجرهایِ زندگی را رج به رج در زیرِ ایوانِ نگاهت بچینم و بیتوته ای را که سالهاست در زیرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگی نشسته ام را به گریه وامدار زیرا در یک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد...
__